X
تبلیغات
رایان کوثر نور - شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها
-----------------------------------------------
مقام و منزلت حضرت زهرا سلام الله علیها
-----------------------------------------------

عَنْ سَلْمَانَ الْفَارِسِيِّ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص‏: يَا سَلْمَانُ‏ مَنْ أَحَبَّ فَاطِمَةَ ابْنَتِي فَهُوَ فِي الْجَنَّةِ مَعِي وَ مَنْ أَبْغَضَهَا فَهُوَ فِي النَّارِ يَا سَلْمَانُ حُبُ‏ فَاطِمَةَ ع يَنْفَعُ فِي مِائَةٍ مِنَ الْمَوَاطِنِ أَيْسَرُهَا الْمَوْتُ وَ الْقَبْرُ وَ الْمِيزَانُ وَ الْمَحْشَرُ وَ الصِّرَاطُ وَ الْعَرْضُ وَ الْحِسَابُ فَمَنْ رَضِيَتِ ابْنَتِي عَنْهُ رَضِيتُ عَنْهُ وَ مَنْ رَضِيتُ عَنْهُ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ وَ مَنْ غَضِبَتْ عَلَيْهِ فَاطِمَةُ ع غَضِبْتُ عَلَيْهِ وَ مَنْ غَضِبْتُ عَلَيْهِ غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِ يَا سَلْمَانُ وَيْلٌ لِمَنْ يَظْلِمُهَا وَ يَظْلِمُ بَعْلَهَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيّاً ع وَ وَيْلٌ لِمَنْ يَظْلِمُ شِيعَتَهَا وَ ذُرِّيَّتَهَا
(مائة منقبة من مناقب أمير المؤمنين و الأئمة المنقبة الحادية و الستون ص 127)
       وَ أَمَّا ابْنَتِي فَاطِمَةُ فَإِنَّهَا سَيِّدَةُ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ وَ هِيَ بَضْعَةٌ مِنِّي وَ هِيَ نُورُ عَيْنِي‏ وَ هِيَ ثَمَرَةُ فُؤَادِي وَ هِيَ رُوحِيَ الَّتِي بَيْنَ جَنْبَيَّ وَ هِيَ الْحَوْرَاءُ الْإِنْسِيَّةُ مَتَى قَامَتْ فِي مِحْرَابِهَا بَيْنَ يَدَيْ رَبِّهَا جَلَّ جَلَالُهُ ظَهَرَ نُورُهَا لِمَلَائِكَةِ السَّمَاءِ كَمَا يَظْهَرُ نُورُ الْكَوَاكِبِ لِأَهْلِ الْأَرْض‏( الأمالي( للصدوق) ص 113- المجلس الرابع و العشرون)

 
-----------------------------------------------
ذكر مصائب
-----------------------------------------------

 لحظات آخر عمر مبارك حضرت
    حضرت چند روز آخر زندگى، ديگر رمقى در جانش نمانده و هر كه به ملاقاتش مى‏آمد، حضرت را نمى‏شناخت.
     لحظات آخر، صدا زد:
اسماء! نگاه كن، من بدنم را خوب شستم، ديگر تو نگذار حضرت على عليه‏السلام پيراهن از تنم بيرون آورد (تا غسل دهد)؛ اگر خواست مرا غسل دهد از زير پيراهن باشد.
    (بعد از آن‏كه حضرت سفارش فرمود كه پس از لحظاتى خواب، او را بيدار كنم) ديدم صدايش نمى‏آيد. رو به قبله خوابيده و پارچه‏اى روى صورتش كشيده. صدا زدم يا بنت
رسول‏اللّه‏!، ديدم صدايش نمى‏آيد. چنان وحشتى مرا فرا گرفت ـ با خود گفتم، نكند آن لحظه‏اى را كه خودش انتظار مى‏كشيد ـ زبانم لال ـ فرا رسيده باشد. كم كم آمدم جلو، تا
روپوش را از صورتش برداشتم، ديدم فاطمه عليهاالسلاماز دنيا رفته.
    خودم هم نفهميدم ـ چنان جيغ زدم، فرياد زدم ـ فضّه آمد، هر دو گريه كرديم.
     در ميان گريه شديد ما ديديم دو تا يتيمان و نور چشمانش هم آمدند. وضع خانه را ديدند فرمودند:     اسماء!
     چرا اينچنين گريه مى‏كنى؟ اَيْنَ اُمّاه؟ مادرمان كجاست؟!
    اسماء مى‏گويد: درماندم از اين‏كه چه به آنها بگويم؟ خودشان هم از چهره ما فهميدند چه اتّفاقى افتاده؟
     ديدم: امام حسن عليه‏السلام آمد كنار بدن مادر، وقتى فهميد مادر از دنيا رفته سر روى سينه مادر گذاشت، صدا زد؛ مادر! با من حرف بزن، وگرنه جان از بدنم خارج مى‏شود.
    اما ابى‏عبداللّه‏ عليه‏السلام كارى كرد كه دخترش ظهر عاشورا با او انجام داد، آمد صورتش را كف پاى مادر گذاشت و ناله مى‏زند...
     [ دخترش هم در كربلا تلافى كرد؟ حال فهميديد چرا آقا در آن لحظه آخر وداع با حضرت سكينه عليهاالسلام فرمود: لا تحرقى قلبى! دخترم! دلم را آتش نزن چرا كه ياد خودش افتاد. آن 
ساعتى كه صورت به كف پاى مادر گذاشت     ]امام حسن عليه‏السلام و امام حسين عليه‏السلام كارى كردند كه اگر اسماء به دادشان نمى‏رسيد شايد از دنيا رفته بودند. از اين رو صدا زد: آقازاده‏ها!برويد به مسجد و بگوييد مظلوم عالم بيايد. حسنين عليهماالسلامبه مسجد رفتند و خبر به اميرالمؤمنين عليه‏السلام رسيد. [ شدّت ناراحتى كه بر حضرت وارد شد آنقدر زياد بود كه قابل
وصف نيست] پيغمبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم به شهادت رسيدند، حضرت امير عليه‏السلام چنين نشدند من نمى‏دانم چه اتّفاقى رخ داده و عظمت اندوه چقدر زياد بوده كه همين كه گفتند على عليه‏السلام بيايد. آقا از پشت به زمين افتاد.
-----------------------------------------------
 رنج كوچه
    (در فاطميه رنج‏هاى حضرت زهرا عليهاالسلام بيشتر براى ما ثابت مى‏شود و بسيارى از اوقات در مجالس اهل بيت عليهم‏السلام در زبان ذكر مصيبت، اشعار و زبان حال) يك حقيقتى را بعد از 1400 سال از زبان حضرت مى‏شنويم (به عنوان مثال در اين شعر از زبان حال حضرت:)
اين حقيقت را به كسى ناگفته‏ام
 مجتبى داده نشانم خانه را     از بس كه ضربه سيلى دشمن، شدّت داشت، ديگر جايى را نمى‏ديدم [ به خدا قسم! هر شيعه‏اى از غم فاطمه عليهاالسلام بميرد، سزاوار است.]
     حضرت، چشمانش را باز كرد، ديد پسر نازنينش زير بغل او را گرفته با گريه مى‏گويد: مادر! پاشو برويم خانه مادر 
     [ يا در اين شعر از زبان حال حضرت زهرا عليهاالسلام نسبت به اطلاع حضرت امير عليه‏السلام از حادثه كوچه...]
لحظه‏اى كه وارد خانه شدم  حفظ كردم حالت مردانه رااز نگاهم خواند كلّ ماجرا  با نگاهش سوخت كلّ خانه رااشك شب مى‏ريخت تا صبح از بصر  شمع سوزاند عاقبت پروانه را     خدا نكند زن و شوهرى از هم رودربايستى داشته باشند و جلوى همديگر نتوانند گريه بكنند.
     او مى‏رفت توى نخلستان، از غصّه فاطمه عليهاالسلام داد مى‏زد و گريه مى‏كرد (آه! بميرم برايت)
     اين هم توى خانه ناله مى‏زد آه!...
     مى‏فرمود:      بابا! مگر تو نگفتى من زود به تو مى‏رسم. دعا كن فاطمه‏ات زودتر بميرد!

 -----------------------------------------------
 پيام فاطميه
    بى‏بى دو عالم، علاوه بر همه تلاش‏هايى كه در راه خدا كرده دو كار هم براى ما انجام‏داده:      يكى اينكه؛ [ اسماء مى‏گويد:] حضرت در حال احتضار و جان سپردن، ديدم زمزمه‏اى بر لب داشت و دعا مى‏كند كه؛ خدايا! به حق پيغمبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم و به عظمت رسالتش، به حقّ حضرت على عليه‏السلام و غم‏ها و غصّه‏هايش، به حق حسن و حسينم، شيعيان مرا از عذاب رهايى بخش و... .
    [ مادرى كه حتى لحظات آخر عمر ظاهرى دنيايى‏اش در فكر شيعيانش تا قيامت است]
     دوم اينكه؛ به حضرت امير عليه‏السلام سفارش فرمود كه سلامم را به فرزندان و شيعيانم تا قيامت برسان. از اين رو يكى از مأموريت‏هاى امام زمان عليه‏السلام همين است.
    خدا كند ما همين طور شيعه و محبّ بمانيم. [ تا از اين فضيلت بهره‏مند باشيم]
     زهرا جان!
     ما كه قابل نبوديم كه براى ما سلام رساندى. بى‏بى جان! مددى كن تا بتوانيم اين قابليت را پيدا بكنيم. مادر معرض نسيم سلام تو هستيم در صورتى كه شيطان ما را به اسفل‏السافلين نرساند.
     خدايا!      روز پنج شنبه است و تمام درهاى رحمت تو باز، پس كارى كن كه در معرض باران رحمت تو از آلودگى‏ها شسته و پاك شويم.
-----------------------------------------------
 درد دل با على عليه‏السلام
    [ بعد از اين‏كه كنيزكان به حضرت امير عليه‏السلام از وخامت حال فاطمه عليهاالسلام خبر دادند امام از مسجد به خانه آمد... ]سراسيمه به بالاى سر همسرش آمد و كنارش نشست و... فرمود: يا
فاطمه! كلّمينى! با من حرف بزن!
    [ با ولايت تكوينى] ـ بى‏بى كه در حالت احتضار بود، دوباره چشمش را باز كرد. تا چشمش به حضرت امير عليه‏السلام افتاد شروع كرد گريه كردن.
    حضرت فرمود: گريه نكن! چرا گريه مى‏كنى؟!
     عرض كرد: آقاجان! من براى تو و گرفتارى‏هايى كه بعد از من عايد تو مى‏شود مى‏گريم.
    حضرت فرمود: فاطمه جان! از دست دادن تو برايم چه سخت و دشوار است ـ بعد از تو من خودم را با چه كسى تسلا دهم...؟
    عرض كرد: از پدرم شنيدم بالاى سر محتضر اگر قرآن بخوانند جان دادنش آسان مى‏شود يا على! برايم قرآن بخوان.
    [ اگر با زبان حال اين مصيبت را ذكر كنيم، اين طورى است كه:] يا على! هر شب مى‏رفتى نخلستان قرآن مى‏خواندى، من مشتاق صداى قرآن خواندن تو بودم، پس اكنون نيز برايم
قرآن بخوان.
     [ خدا نياورد آن روزى كه شوهر بالاى سر همسر محتضرش بنشيند ـ همچنان كه محتضر نيمه‏كاره نفس مى‏زند، شوهر نيز با خواندن قرآن نيمه‏كاره نفس مى‏زند و...]
     «نفسى على زفراتها محبوسه».
     اصل اين شعر، مربوط به زهراى مرضيه عليهاالسلام است كه در غربت بابايش پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم سروده.
    اين نفسى كه در سينه حضرت گير كرده چيست؟
     آنجا كه به فضه فرمود: از زمانى كه دنده‏هايم را شكستند، يك نفس راحتى نكشيدم.
     [ من نمى‏دانم در مجلس ما، آيا تا حالا كسى دنده‏اش شكسته يا نه؟ طورى كه نفسش در سينه بماند و هر چند لحظه بخواهد نفسش را آزاد كند و نتواند ـ اين حرف‏هايى كه مى‏گويم از پزشكان پرسيدم، مى‏گفتند اگر محتضر مَرد باشد، نفس‏هايش به شماره مى‏افتد و شكمش حركت مى‏كند امّا زن در آخرين لحظات مدام سينه‏اش بالا و پايين مى‏رود.]
     حال سر روى زانوى حضرت امير عليه‏السلام مى‏باشد ـ حضرت ديد فاطمه عليهاالسلام دارد جان مى‏دهد ـ سرش را به سينه خودش گرفت و... ناگهان صداى على عليه‏السلام از حنجره پيچيد. صداى شيون بلند شد، شهر مدينه به هم ريخت و...
-----------------------------------------------
 وداع فرزندان
    حضرت امير عليه‏السلام با حالت حزن و اندوه، پس از غسل جسم مطهرّه حضرت فاطمه عليهاالسلاماو را كفن نموده و آماده تدفين نمود.
    نگاهى به فرزندانش نمود، ديد همچنان در حالت حزن و گريه و اندوه دارند مى‏سوزند. امّا جرأت و احترام و... نمى‏گذارد حركت كنند. از اين رو حضرت فرمود: عزيزان فاطمه‏ام! بياييد با مادرتان وداع كنيد.
    بچّه‏ها [ حسنين و زينبين عليهم‏السلام] بر سر و روى مادر افتاده و او را مى‏بوسيدند و...
     حضرت امير  عليه‏السلام مى‏فرمايد: صداى ناله‏اى از فاطمه عليهاالسلام شنيدم و ديدم دست‏هاى مباركش از توى كفن بيرون آمده و فرزندانش را در آغوش كشيد.
    [ ناگهان صدايى بين زمين و آسمان شنيده شد كه به حضرت امير عليه‏السلام دستور داد، حسنين عليهماالسلام را از بدن مادر جدا كند، چرا كه ملائكه آسمان از شدّت درد و سوز، تحمّل ندارند
منظره را ببينند.]
-----------------------------------------------
 آزردگى حضرت
    اوّلى و دومى متوجّه شدند حضرت زهرا عليهاالسلام مريضى‏اش بالا گرفت و اگر با اين وضع به ديدارش نروند در مقابل اعتراض روانى مردم قرار مى‏گيرند، از اين رو آمدند به در خانه آن حضرت، در زدند ولى بى‏بى دو عالم اجازه ملاقات ندادند.
    آنها برگشتند به مسجد و جريان را به حضرت امير عليه‏السلام گزارش دادند [و آن حضرت را تهديد كردند] و تقاضا كردند برنامه ملاقات راتدارك ببيند.
     حضرت امير عليه‏السلام وقتى به خانه برگشت، فرمود: فاطمه جان! برنامه ملاقات و عيادت آنها چنين است و... .
    [ حضرت زهرا عليهاالسلام در نهايت احترام، سخنى گفت كه برايم خيلى سخت است ابراز كنم ولى چه كنم كه] در روايت آمده، حضرت فرمود: خانه، خانه توست و من كنيز تو هستم.
    حضرت على عليه‏السلام آنقدر ناراحت شد و گريه كرد.
     اوّلى و دومى آمدند، ولى حضرت زهرا عليهاالسلام از آنها رو برگرداند. در اخلاق اسلامى ما، بايد جواب سلام كافر را هم داد چه برسد به مسلمان، از اين رو نتيجه مى‏گيريم آنها از كافر و يهودى پست‏تر بودند، براى اين‏كه هرچه سلام كردند، حضرت جواب ندادند، حتى به فضّه فرمود رويم را برگردان تا من آنها را نبينم.]
بعد از مسائلى، حضرت سؤالى از شما دارم و آن اين‏كه: آيا شما شنيديد كه پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم فرمود: هر كس فاطمه را آزار دهد مرا آزارداده و هر كس مرا آزار داده، خدا را آزار داده است؟
    آنها گفتند: آرى! چنين است و همه اين مطلب را از آن حضرت شنيديم.
    حضرت دست‏ها را بالا برد و گفت: خدايا! تو شاهد باش من از اين دو نفر راضى نيستم.
    نانجيب، دومى ـ لعنة اللّه‏ عليه ـ صدا زد يك زن از ما راضى نيست، مگر زمين و زمان به هم فرو ريخته، از اين رو برگشتند و... .
-----------------------------------------------
 تقاضاى ملاقات عموى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم
    عبّاس، عموى پيغمبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم اين روزها براى ملاقات با حضرت فاطمه عليهاالسلاممى‏آيد، امّا به ايشان گفته شد، بى‏بى ممنوع الملاقات است و فرمود: هيچ ملاقاتى را نمى‏پذيرد. عباس، خيلى ناراحت شد.
    [ خوب، ناراحت شد كه شد، ديگر حرف زدنش چه بود؟]
     [ حال حرفش چه بوده؟! هر كه بفهمد ديگر لازم نيست برايش روضه و ذكر مصيبت خوانده شود، هر كه هم نفهميد، مدام بايد هزار خط شعر برايش بخوانند!!]
براى حضرت امير عليه‏السلام پيام داد كه:
     من شنيدم فاطمه عليهاالسلام حالش خيلى بد است، اگر از دنيا رفت اجازه بدهيد در تشييع جنازه او شركت كنم و... .!
    [ حالا هنوز حضرت زنده است و در قيد حيات و...!!!].
     همه مردم منتظر مردن فاطمه عليهاالسلام بودند. تنها چند نفر بودند كه در خانه حضرت، مدام دعا مى‏كردند: خدايا! مادر ما را شفا بده!
-----------------------------------------------
 روز آخر
    [اسماء مى‏گويد:]
     امروز (روز آخر حيات مادى حضرت زهرا عليهاالسلام) آب آوردم، حضرت، با دستان لرزان خويش، فرزندانش را استحمام داد، موهايشان را شانه زد، لباس‏هايشان را شست.
    من و فضّه هر چه خواهش كرديم كه اين كارها را ما انجام مى‏دهيم و... حضرت قبول نكرد و فرمود: امروز همه كارهاى خانه را خودم انجام مى‏دهم.
    ديدم چنان دستان مباركش لاغر و نحيف شده كه بعد از مدت‏ها حضرت را چنين نديده بودم.
     بعد از رسيدن به كارهاى فرزندانش شروع كرد به جاروب كردن منزل، كه ناگهان در منزل باز شد و حلاّل مشكلات، گره به كار افتاده وارد شد.
     [ چون احساس مى‏كنم اين مطالب براى سال‏ها مى‏ماند و آيندگان... ]از آن بهره ببرند، مى‏گويم، و آن اينكه همه] بدانند كه اميرالمؤمنين عليه‏السلام كه حلاّل مشكلات است، امّا اكنون گره در كارش افتاده، چرا كه يارش افتاده]
     [فضّه مى‏گويد:]
     همين كه حضرت امير عليه‏السلام به منزل وارد شد، همه عرض ادب كرديم و حضرت جواب داد.
و سپس ديديم.... از اين منظره بر چشمان آقا برقى زد و صورتش گشاده شد، گويا خيلى خوشحال است. از اين رو نسبت به حضرت زهرا عليهاالسلام عرض ارادت كرد و احوال آن حضرت را پرسيد.
    شايد با اشاره فرمود:
چون روز آخر بود كار خانه كردم
 گيسوى فرزندان خود را شانه كردم    
 اين روزها تنها زمانى كه حضرت امير عليه‏السلام بيش از همه خوشحال شد، همين موقع بود بى‏بى دو عالم از بستر بيمارى برخاسته است. امّا به ظاهر يك شادى زودگذر بود.
     حضرت زهرا عليهاالسلام به اميرالمؤمنين گزارش خوابى را كه ديدند اظهار كردند:
     يا على! من، بابايم رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم را در خواب ديدم كه به من فرمود: فاطمه جان! به
زودى به من ملحق مى‏شوى. [ و... .]
-----------------------------------------------
 شب فراق
    اوّلى و دومى [ بعد از اطلاع يافتن از شهادت حضرت زهرا عليهاالسلام] به حضرت امير عليه‏السلامگفتند [يا پيغام فرستادند ]هرگاه خواستى جنازه دختر پيغمبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم را به خاك بسپارى بدون اجازه و اطلاع ما نباشد.
    امام به اباذر فرمود به مردم بگوييد: اين كار امشب به تأخير مى‏افتد. از اين رو همه رفتند.
نيمه‏هاى شب شد، به حسنين عليهماالسلام دستور داد، از بين صحابه، افراد خاصى را خبر كنند ـ سلمان، اباذر، مقداد، حذيفه، عمار ياسر و... .
     بعضى‏ها استنباطى اين طور مى‏گويند كه: حضرت بچه‏ها را فرستاد تا بدن همسر گراميش را غسل دهد. امّا دختران را كه نتوانست دنبال كارى به بيرون بفرستد. جلوى زينب عليهاالسلام بدن مادرشان را غسل داد.
     [ اينجاست كه وقتى من روضه رقيه عليهاالسلام را مى‏خوانم به اين نتيجه مى‏رسم كه: حضرت زينب عليهاالسلام صحنه غسل و كفن و دفن را ديد كه چطور پدر در غسل مادر از روى پيراهن حضرت را غسل مى‏دهد. آن شب در خرابه شام هم بدن حضرت رقيه عليهاالسلام را غسل مى‏داد. اززير پيراهن همان طورى مى‏شست، وقتى دستش به بدن شلاّق خورده و ورم كرده او مى‏رسيد ناله‏اش بالا مى‏رفت.]
-----------------------------------------------
 وصيت‏هاى آخر حضرت
    حضرت زهرا عليهاالسلام در وصيت‏هاى آخرش به حضرت امير عليه‏السلام فرمود:
     آقا جان! [با توجه به اين‏كه شما امر به صبر دارى]، من سفارش‏هايى درباره تدفينم دارم كه اگر براى شما مشكل است به شما نگويم و فردى ديگر را به اين امر سفارش كنم؟
    حضرت امير عليه‏السلام آنقدر گريه كرد و فرمود: [در اين باره دستور و وظيفه‏اى ندارم]، هر امرى داريد بفرماييد!
    عرض كرد: آقاجان! بعد از اين‏كه من از دنيا رفتم، شب مرا غسل بده و از زير پيراهن بشور، فقط افراد خاصّى براى تشييع جنازه دعوت كن، من راضى نيستم آن كسانى كه مرا آزار دادند در تشييع جنازه‏ام شركت نمايند.
    حرف‏هاى ديگرش را نيز به آقا گفت و همچنين سفارش فرزندانش را نمود و فرمود: هرگاه خواستى برايم گريه كنى، براى فرزندانم گريه كن. «ابكنى و ابك لليتامى»
    [ يك جمله‏اى حضرت امير عليه‏السلام فرمودند كه دل انسان مى‏سوزد و آتش مى‏گيرد]
فرمود: ان شاءاللّه‏ حالتان خوب مى‏شود.
    اميرالمؤمنين عليه‏السلام علم غيب و علم خدايى دارند و مى‏داند كه فاطمه‏اش چه موقع از دنيا رحلت مى‏كند امّا باز هم مى‏فرمايد: بى‏بى جانم! ان شاءاللّه‏ حالت خوب مى‏شود.
-----------------------------------------------
 دل‏پريشانى مولا
    مثل امروز، اميرالمؤمنين عليه‏السلام دلش پريشان بود ـ چرا كه امام است و مى‏داند كه چه وقت بايد فاطمه‏اش را از دست بدهد ـ شايد در طول عمرش چنين سفارشى ديگر نكرده بود.
    به كنيزها، فضّه، اسماء و ديگران فرمود:هرگاه حال خانمم عوض شد، زود مرا خبر كنيد.
    [ اگر در مدينه بوديد به شما نشان مى‏دادم، كه فاصله مسجد تا خانه ده قدم و پانزده قدم بيشتر نيست] ان شاءاللّه‏ قسمت همه ما بشود برويم آنجا و ذكر مصيبت بخوانيم و عرض ارادت كنيم. ـ [اين فاصله كم را حضرت امير عليه‏السلام پس از شنيدن شهادت همسرش به سختى طى كرد تا به او برسد]
-----------------------------------------------
 گريه براى حضرت فاطمه عليهاالسلام
    (عزيزان!)
     امشب از خدا عمر زياد بخواهيد تا براى حضرت زهرا عليهاالسلام گريه كنيد.
     هر كس زياد عمر كند و براى آن حضرت گريه كند در قيامت حسرت نمى‏خورد.
     اين، نتيجه عمر علماى ما، مجتهدين، بزرگان دين ما است.
     چرا عمر علماى ما طولانى است؟ و چرا در بين علماى ما عمر كوتاه نداريم؟ به ندرت يك در هزار و... اين گونه است. و چرا در عام و افراد عادى بيشتر عمر كوتاه داريم؟
امشب به دل ما اين جورى نشان دادند و اشاره كردند: هر كه، عمر طولانى كرد و براى  فاطمه عليهاالسلام گريه كرده، فرداى قيامت حسرت نمى‏خورد.
     امشب از خدا بخواهيد، عمر طولانى به شما بدهد تا براى آن خانمى گريه كنيد كه در اين ايّام و ليالى (فاطميه) هر لحظه مى‏خواست پهلو به پهلو بشود فضّه كمكش مى‏كرد.
-------------------------------------------------     
 غضب فاطمه عليهاالسلام، غضب خدا
    ... وَلا يُخَفَّفُ عَنْ اَهْلِهِ لِأَنَّهُ لايَكُون اِلاّ عَنْ غَضَبِكَ وَانْتِقامِكَ وَسَخَطِكَ...
    خدايا!
     ان شاءاللّه‏ هيچ وقت ما غضب تو را نبينيم، ما چقدر تاب و توان داريم كه غضب تو را ببينيم.
     خدايا! اگر مى‏خواهى غضبت را نشان بدهى، فقط به دومى ـ لعنة اللّه‏ عليه ـ نشان بده (فقط به او نشان بده). آخر، كارى كه او كرد، كسى را جرأت و جسارت آن نبود (كه غضب بر فاطمه را با غضب بر پيغمبر و غضب بر خدا روا داشته).
     [ عزيزان!]
     يك آيه‏اى چند روز است كه مرا اذيّت مى‏كند. ـ البته آيه قرآن به آدم نورانيت مى‏دهد ـ
پس چرا اذيّت؟!
     ولى من وقتى اين آيه را مى‏خوانم مُدام ناراحت هستم و به خود مى‏پيچم. شايد در ظاهر آيه چيزى به شما نشان ندهد، اما عمق مطلب خيلى بالاتر است.
     [ كدام آيه؟]:
     اعوذ باللّه‏ من الشيطان الرجيم. بسم اللّه‏ الرحمن الرحيم. تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ
    بريده باد دو تا دست‏هاى ابى‏لهب و... .
     وقتى من آيه را خواندم، گفتم: اى كاش خدا دو تا دست تو [ دوّمى] را قطع مى‏كرد، آخر، چه جورى بر صورت فاطمه عليهاالسلام سيلى زدى!
-----------------------------------------------
 زمان احتضار
    اسماء مى‏گويد:
     بعد از ظهر امروز در حالى كه دختران حضرت زهرا عليهاالسلام در خانه نبودند، حسنين عليهماالسلام هم كنار پدر در مسجد [ يا جاى ديگر] بودند، حضرت به من فرمود: اسماء! مقدارى از آن حنوتى كه جبرئيل از طرف خدا براى پدرم رسول‏اللّه‏ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلمفرستاد، را بياور و كنار بسترم بگذار.
    [ امر حضرت را اطاعت كردم و] ديدم آماده شده رو به قبله دراز كشيده و پارچه سفيدى
روى صورتش كشيد، دوباره برداشت... . ديدم حضرت دارد زمزمه مى‏كند:
السلام عليك يا رسول‏اللّه‏          السلام عليك يا جبرئيل
السلام عيك يا ميكائيل           السلام عليك يا عزرائيل
     يك‏يك ملائكه مقرّب را صدا زد. سپس فرمود: اسماء آيا آنچه را كه من مى‏بينم، تو هم مى‏بينى؟!
    گفتم: نه، خانم!
     فرمود: رسول‏اللّه‏ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم با فرشتگان زيادى آمدند به ديدن من 
    اسماء! بعد از لحظاتى كه من صورتم را پوشاندم مرا صدابزن. اگر جواب نشنيدى، زود على عليه‏السلام را خبركن.
    اسماء مى‏گويد: لحظاتى گذشت. خانمم را صدا زدم ـ حالا فضّه دم در اتاق ايستاده و پريشان است ـ سه مرتبه صدا زدم، ديدم جواب نمى‏دهد. سيلى بر صورت خودم زدم و روى بدنش افتادم و گريه كردم و... [ فضه نيز گريه كرد... ]به فضّه گفتم: برو دمِ در مسجد، بگو على عليه‏السلام بيايد.
     [فضّه مى‏گويد:] همين كه خواستم از دهليز خانه خارج شوم، ديدم دو نور ديده رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم امام حسن و امام حسين عليهماالسلام وارد شدند تا نگاهشان به من افتاد و ناراحتى كه بر من وارد شده، از حال مادر سؤال كردند.
     [ شايد براى اوّلين بار است كه جواب دو امام را فضّه ]يا اسماء] نمى‏دهد] ديگر با من حرف نزده وارد اتاق شدند و... .
     [ فضّه]يا كنيزهاى ديگر] براى اطّلاع دادن به حضرت امير عليه‏السلام به مسجد رفت]
     حضرت امير عليه‏السلام به اتفاق مردم در مسجد، ناگاه ديد دمِ در مسجد شلوغ شده تا گفتند فضّه آمده، بلند شد كه حركت كند، يك مرتبه با صورت روى زمين افتاد و از حال رفت و صدا زد،
واى فاطمه! و از هوش رفت. بر صورت حضرت آب پاشيدند.
    همه اصحاب كه دنبالش هستند مى‏گويند ديديم حيدر با آنقدرت يداللهى‏اش در فاصله بين مسجد تا خانه چندين بار عبا و ردايش دور پاهايش پيچيده مى‏شد و... .
    [ بعضى‏ها مى‏گويند، مگر على عليه‏السلام زمين مى‏افتد؟ در صورتى كه آيه قرآن مى‏فرمايد: «...وَخَرَّ مُوسى صَعِقا...» حضرت موسى عليه‏السلام در مقابل نور خدا روى زمين افتاد... نور فاطمه عليهاالسلامنور خداست. نور فاطمه عليهاالسلام خاموش شد. على عليه‏السلام به نور فاطمه عليهاالسلام زنده است...]
(در خبر ديگرى است كه:)
     وقتى به خانه رسيد، كنار بدن فاطمه عليهاالسلام نشست، عمّامه خود را به زمين گذاشت. فرمود: يا فاطمه! من على هستم. [ كَلِّمينى يا فاطمه!] پارچه كنار رفت چشمانش را باز كرد.
    [ وقتى اميرالمؤمنين عليه‏السلام به حارث همدانى مى‏فرمايد: مَنْ يَمُتْ يَرَنى. هر كس بميرد، مرا مى‏بيند. يكى از دلايلى است كه شيعه مى‏تواند از آن درباره مسأله رجعت استفاده كند. (ومسأله رجعت يكى از اعتقادات تشيّع است)]
    حضرت چشمانش را باز كرد و اميرالمؤمنين عليه‏السلام را بر بالين خودش ديد، فرمود: «يا على! ابكنى وابك لليتامى» يا على! براى من و فرزندانم گريه كن. و... . سپس فرمود:از پدرم شنيدم، بالاى سر محتضر قرآن خواندن، مرگ را بر او آسان مى‏كند. اين خواهش مرا قبول كن.
    حضرت امير عليه‏السلام شروع كرد به تلاوت قرآن. على عليه‏السلام قرآن مى‏خواند، فاطمه عليهاالسلام قرآن مى‏خواند. همين كه سوره تمام شد ديد چشمان فاطمه عليهاالسلام بسته شد.
     صداى شيون بلند شد. در گوشه‏اى از خانه زينب عليهاالسلام ناله مى‏زد و مى‏گفت: مادر!
-----------------------------------------------
 لحظه‏ هاى آخر
    سلمى ـ زن ابى رافع ـ مى‏گويد:
     امروز حضرت زهرا عليهاالسلام دستور دادند مقدارى آب برايش آماده كردم تا بدن خويش را شستشو بدهند. سپس لباس نويى را پوشيده و مى‏فرمود: امروز روز آخر عمر من است.
امروز به زيارت پدرم رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم مى‏روم. عرض كردم: خانم! ان شاءاللّه‏ حالتان خوب مى‏شود.
     سلمى مى‏گويد: وقتى كه بعد از ظهر شد، ديدم حال خانم طور ديگرى است. از فرزندان فاطمه عليهاالسلام كسى در خانه نيست.

-----------------------------------------------------

نوحه خوانى  منبع : سوگنامه فاطمیه س اثر برادر یوسفعلی یوسفی

-----------------------------------------
با امام زمان عليه‏السلام در فاطميه
-----------------------------------------

سوز و آه
تا كى به سوز و آه نشينم به راه تو
 عالم فداى گوشه چشم سياه تو
بنشسته‏ام به راه تو اى معدن كرم
 تا كه فتد به روى سياهم نگاه تو
بحر فراق تو همه شب موج مى‏زند
 اى ساحل نجات منم پرِ كاه تو
دانم به ياد مادر خود آه مى‏كشى
 كون و مكان فداى تو و سوز آه تو
در پيشگاه باب غريبت على زدند
 آن مادر شكسته دل و بى‏پناه تو
مهدى بيا به مادر پهلو شكسته گو
 مادر مگر چه بود به عالم گناه تو
-----------------------------------------
 در عزاى پهلوشكسته
شده صبح جمعه من و تو دل گرفتار روى ماهت شد
 اسير آن خال هاشمى و مستمند نيمه نگاهت شد
كه در اين صحرا تو خيمه زدى تا كه آواره سوى آن باشم
 گداى دلخسته را بنگر سائل خاك خيمه‏گاهت شد
***    ***    ***
اسير دردم نما مهدى ـ بيابانگردم نما مهدى
يا ابا صالح ـ يا ابا صالح
***    ***    ***
شده صبح جمعه من و تو كى شود يارم از سفر آيى
 سحر خيز كعبه دل من شمع محفل من كى ز در آيى
به گرمى دست با كرمت آشنايم كن مبتلايم كن
 به پيش چشم گِداى غريب مى‏شود آيا جلوه‏گر آيى
بيا درمان همه دردم ـ الهى دور سرت گردم
 يا ابا صالح ـ يا ابا صالح
***    ***    ***
شده صبح جمعه من و تو اى نگار دلم با وفا مهدى
 دلم خواهد همره تو شوم تا ديار آل عبا مهدى
بگيرى دست مرا ببرى تا قدمگاه كوثر نيلى
 مرا در آن كوچه‏هاى جفا با غمت سازى آشنا مهدى
سحرخيز تربت مادر ـ اذان گوى غربت حيدر
يا ابا صالح ـ يا ابا صالح
***    ***    ***
شده صبح و جمعه من و تو در عزاى پهلوى بشكسته
 شده تصوير دو چشم ترت روى نيلى ابروى بشكسته
كرم كردى تا كه من بشوم گرمى بزم ماتم زهرا
 گرفتى دست مرا به خدا تو به دست و بازوى بشكسته
بگو هستى در كجا مهدى ـ به جان زهرا بيا مهدى
يا ابا صالح ـ يا ابا صالح
-----------------------------------------
همسفر غربت
سالار بيابان‏طلبى اى گل زهرا
 مولاى من اى خيمه نشين دل صحرا
تا چند بمانى تك و تنها به بيابان
 ما را بطلب در بر خود اى مه بطها
من از غم هجران تو اندر تب و تابم
 تو همسفر غربتى اى بى‏كس و تنها
تا چند زنى خيمه تو در كوه و بيابان
 من ساكن شهر استم و تو ساكن صحرا
عمرى سپرى شد به تو همدرد نگشتم
 بيهوده زنم لاف محبّت به تو مولا
من مدّعى عشقم و تو مظهر عشقى
 امّا نكنم هيچ ز معشوق تمنّا
ما را چو غلامى بخر اى يوسف زهرا
 تا از طلب غير تو باشيم مبرّا
مهمان بنما يك دو سه روزى به خيامت
 ما را به ره يارى خود ساز مهيّا
-----------------------------------------
 در عزاى مادر
روز را در انتظار ديدنت شب مى‏كنم
 شب كه شد تا صبح، از هجران تو تب مى‏كنم
نيمه شب در هواى ديدن رخسار تو
 از شراب اشك، چشمم را لبالب مى‏كنم
من به اين نيّت كه يك شب ميهمان من شوى
 خانه دل را براى تو مرتّب مى‏كنم
از گليم بى‏وفايى پاى بيرون مى‏نهم
 نفس سركش را در اين وادى مؤدّب مى‏كنم
گرچه آگاهى تو از هر لحظه عمرم ولى
 بهر انجام وظيفه شرح مطلب مى‏كنم
در عزاى مادر مظلومه تو فاطمه
 ياد اشك و ناله بى‏حدّ زينب مى‏كنم
-----------------------------------------
 تمنّاى دل
اَلا اى گوهر يكدانه برگرد
 تمنّاى دل ديوانه برگرد
اگر چه خانه‏ام تنگ است اى يار
 كرم بنما به سوى خانه برگرد
غريبى كردنت با ما روا نيست
 مشو با بى‏كسان بيگانه برگرد
بيا تا دين ما باقى است ساقى
 براى رونق ميخانه برگرد
ببين خاك است بر جام دل ما
 به يمن ساغر و پيمانه برگرد
سراغ شمع را از چشم ما گير
 به حقّ تربت پروانه برگرد
براى هل اتايى بودن ما
 سفر كرده از اين كاشانه برگرد
هنوز از غصه مادر خرابيم
 اَلا اى منتقم مردانه برگرد
بنه بر دوش ما بار غمت را
 بنه تيغ على بر شانه برگرد
بود اميد من كم كم بيايى
 چنان كوثر چنان زمزم بيايى
-----------------------------------------
 مجلس عزا
ظهور روى تو در چشم من ميسّر نيست
 كه ديده من غرق گنه مطهّر نيست
براى اين‏كه بيايى به خانه‏ام روزى
 به غير چشم پر از اشك فرش بهتر نيست
هنوز درك نكردم وظيفه خود را
 چنين جسارت و غفلت مرام نوكر نيست
چرا بريده‏اى از من، گناه من چه بود
 من و جدايى از تو مرا كه باور نيست
براى ديدن نور جمال تو جايى
 شبيه مجلس ذكر و عزاى مادر نيست
به غير اين‏كه بيايى بقية الماضى
 به زخم چهره زهرا دواى ديگر نيست
-----------------------------------------
 روحى فداك
اين عبد نفس پرورده است، روى سيه آورده است
 در حق تو بد كرده است، يابن الحسن روحى فداك
عمرى به شهوت زيستم، بهتر تو دانى كيستم
 من زينت تو نيستم، يابن الحسن روحى فداك
من در گدايى كاهلم، از كرده‏هاى باطلم
 شد بيت ظلمت‏ها دلم، يابن الحسن روحى فداك
كى مى‏شود آهم دهى، سوز سحرگاهم دهى
 در خيمه‏ات راهم دهى، يابن الحسن روحى فداك
از نوكرت كن سركشى، پرده به عصيانم كشى
 ما را ز داغت كِى كشى، يابن الحسن روحى فداك
در عشق تو در جا زدم، گر دست خالى و بدم
 با فاطميه آمدم، يابن الحسن روحى فداك
اى مرهم خيرالنساء، سال حسين آمد بيا
 يابن الحسن روحى فداك، يابن الحسن روحى فداك
-----------------------------------------
 محرم راز
آخر چه شود ميكده را باز كنند
 يك بار دگر عنايتى ساز كنند
پيمانه ما دوباره پر مى‏گردد
 ما را به محبّتى سرافراز كنند
با اين‏كه شكسته بال‏هاى مجنون
 تا محضر يار خويش پرواز كنند
هر كس كه شده محرم رازش، رفته
 ما را چه شود كه محرم راز كنند
با دست شكسته يا به دستى بسته
 اين بند ز پاى دل ما باز كنند
آخر چه شود دوباره با يا زهرا
 همچون نفس مسيح اعجاز كنند
-----------------------------------------
اى پـادشه خوبـان، داد از غـم تـنـهـايـى
دل بى‏تو به سر آمد، وقت است كه بازآيى
-----------------------------------------

-----------------------------------------
اشعار ذكر مصيبت
-----------------------------------------


 بيان اسرار
-----------------------------------------
فضاى شهر مدينه كه تيره و تار است
 براى شيعه عاشق بيان اسرار است
هنوز فاطمه در بين كوچه افتاده
 هنوز فاطمه در بين درب و ديوار است
هنوز خون ز دل فاطمه روان باشد
 هنوز سينه آن دلشكسته خونبار است
هنوز عمق مصيبت بيان نگرديده
 هنوز بار بزرگى به دوش مسمار است
هنوز از بدنش خون تازه مى‏آيد
 هنوز تا سحر از زخم سينه بيدار است
هنوز عاقبت كار محسنش مخفى است
 هنوز فاطمه بر محسنش عزادار است
هنوز ياس على بين شعله‏ها باشد
 هنوز مرد غريب مدينه بى‏يار است
هنوز فاطمه بر خاك كوچه بنشسته
 هنوز فاطمه در چنگ او گرفتار است
هنوز چادر خاكى به سر كند زهرا
 هنوز غربت حيدر از آن پديدار است
هنوز هر كه بگويد على، خورد سيلى
 هنوز هر كه بگويد على گنهكار است
هنوز شهر مدينه، على نمى‏خواهد
 هنوز فاطمه از اين مدينه بيزار است
-----------------------------------------
 دل شيدايى
هر زمان از سر قبرم گذرى زنده شوم
 مى‏شوم زنده از آن هوى مسيحايى تو
روزها هست كه از خانه تو بيرون نروى
 تير طعنه كه زده بر دل شيدايى تو
محسنم سوخت در آن آتش و خاكستر شد
 دل من سوخته بر آن گل زهرايى تو
اى پرستار، توان نيست در اين بيمارت
 تا تشكّر كند از لطف و پذيرايى تو
پهلويم گر شكند خصم تو صد بار دگر
 باز هم سر بدهم بر سر مولايى تو
-----------------------------------------
 مردم شهر نبى صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم
مسلمين بودند، امّا جاهليت پا گرفت
 روح شيطان آمد و در مسند حق جا گرفت
مؤمنين بودند، امّا ناظرانى بى‏نظر
 غربت از آنجا شروع گرديد و غفلت پا گرفت
لب فرو بستند اهل شهر پيغمبر چرا؟
 غاصبى حق خلافت را چو از مولا گرفت
ديد چشم بى‏تفاوت مردم شهر نبى
 گرگ يثرب راه بر انسيه حورا گرفت
پنجه آن گرگ بالا رفت و لطمه زد به حق
 ابر كينه تابش مهتاب يثرب را گرفت
بولهب شد زنده و خنّاسى‏اش آغاز كرد
 بعد احمد راه بر صدّيقه كبرى گرفت
ياس مولا را به خاك انداخت آن پاييز دل
 كينه‏ورزى را نگويم تا كجا بالا گرفت
هستى مردى تماشا كن كه با سيلى زدن
 از زنى او انتقام همسر و بابا گرفت
روى نيلى، قدكمان، پهلوشكسته، خسته‏جان
 دست‏ها را رو به سوى مرقد طاها گرفت
گفت بابا شد ادا حق ذوى القرباى تو
 دخترت اجر رسالت خوب از اعدا گرفت
-----------------------------------------
ركن حيدر عليه‏السلام
نهاده ديده بر هم بهترين همسنگر حيدر
 دگر از درد پهلو گشته راحت همسر حيدر
حسن بر سينه مادر، حسين چهره به پاى او
 خدا را شكر اينجا نيست زينب دختر حيدر
به پيش چشم نامردان على روى زمين افتاد
 كه مرگ فاطمه بشكست ركن ديگر حيدر
ميان كوچه مى‏افتاد بر خاك اوّلين مظلوم
 همان جايى كه شد نقش زمين تاج سر حيدر
به امر مرتضى رجعت نمود و ديدگان بگشود
 به چشمان كبودش ديد چشمان‏تر حيدر
براى آخرين بار است با هم گفت‏وگو دارند
 على محو رخ زهراست زهرا مضطر حيدر
-----------------------------------------
 نورِ ولايت
يا فاطمه، ولاى تو آئينه من است
 آئينه تجلّى تو سينه من است
تصوير شوهر و پدر و نسل پاك تو
 زيباترين شمايل آئينه من است
دينم محبّت تو و فرزندهاى توست
 بغض شديد دشمن تو كينه من است
سنگ است آن‏كه حبّ تو آئينه‏اش نكرد
 اين اعتقاد راسخ و ديرينه من است
من آن خرابه‏ام كه تفاخر كنم به خويش
 ويرانه‏ام ولاى تو گنجينه من است
چون برج آفتاب مرا شهره مى‏كند
 نور ولايتت كه در اين سينه من است
در جست‏وجوى قبر تو دل كنده‏ام ز خاك
 تنها گواه پنجه پر پينه من است
-----------------------------------------
 چشم حق‏نما
ديگر نمى‏آيد صداى زهرا
 شد بسته چشم حق نماى زهرا
گوييد بر زينب دگر نخواند
 امن يجيبى بر شِفاى زهرا
عجّل وفاتى ذكر قلب او بود
 ديگر اجابت شد دعاى زهرا
غير از يتيمان على مدينه
 چشمى نمى‏گريد براى زهرا
اى شيعيان خسته دل بپرسيد
 از ميخِ در شرح عزاى زهرا
واى از دل حيدر كه عاقبت زد
 پيك اَجل درب سراى زهرا
بر چهره نيلى او نوشته
 حيدر مدد يا مقتداى زهرا
-----------------------------------------
 در سنگر ولايت
عمرى است ابرم در بهار زهرا
 مهتاب عشقم در مدار زهرا
ياس بهشتى محبّت است او
 من شبنمم بر شاخسار زهرا
از نسل ميثم آن شهيد عشقم
 من شيعه‏ام مشتاق دار زهرا
سينه سپر در سنگر ولايم
 تا آن‏كه گردم جان نثار زهرا
آرى پرستوى ولايتم من
 يارب مرا كن همجوار زهرا
آنقدر مى‏گردم در عالم عشق
 شايد كنم پيدا مزار زهرا
در روز محشر چون كه پا نهد او
 بينى مرا گرد و غبار زهرا
شكر خدا داريم بر سر خود
 ما سايه نسل و تبار زهرا
شكر خدا در لشكر ولايت
 سربند ما دارد شعار زهرا
-----------------------------------------
 اشك زهرا عليهاالسلام
خدا شد سوگوار از اشك زهرا
 على شد بى‏قرار از اشك زهرا
نه تنها كوچه‏هاى سرد يثرب
 جهان شد داغدار از اشك زهرا
فضاى سينه تنگ از ناله او
 سپهر ديده تار از اشك زهرا
ز خون او گلى ديگر نرويد
 خزان شد هر بهار از اشك زهرا
سرشك او كند بنيان كينه
 عدو شد شرمسار از اشك زهرا
نفاق خائنين شهر طاها
 عيان و آشكار از اشك زهرا
اساس ظلم لرزان از نوايش
 حقيقت پايدار از اشك زهرا
به خاك افتاد تا حق روى پا شد
 ولايت استوار از اشك زهرا
عدو شد محو از جانبازى او
 على شد ماندگار از اشك زهرا
مسير خانه‏اش تا بيت الاحزان
 تمامى لاله‏زار از اشك زهرا
خليل اللهى بنت الهدى بين
 گلستان شد شرار از اشك زهرا
بسوزد روز و شب در كنج غربت
 دل مجروح يار از اشك زهرا
-----------------------------------------
 پيكر گل
شمع و گل و پروانه و بلبل حزينند
                همه ويران نشينند
اين آخرين بار است روى او ببينند
                همه ويران نشينند
اى رهبر مظلوم من، اى ركن عالم
                على بنما حلالم
مظلومه‏ات فدائيت، اى شرح عالم
                على بنما حلالم
من مى‏روم اين جان من تقديم راهت
                على قربان آهت
شد چشم نيمه باز من محو نگاهت
                على قربان آهت
جان تو و طفلان من در اين مدينه
                على اى بى قرينه
مولا مبادا زينبم گردد هزنيه
                على اى بى قرينه
در نيمه شب غسلى بده بر پيكر گل
                على اى خسته بلبل
ديدى اگر بازوى زخمم كن تحمّل
                على اى خسته بلبل
-----------------------------------------
 قنوت پريشان
داستان تو، كرامت سر تا پاست
 اينجا كوير، خصلت تو درياست
لبخند تو براى من مظلوم
 زيباترين بهانه اين دنياست
راز سكوت خشك نگاه تو
 از پشت پلك‏هاى ترت پيداست
اى چشمه نشسته، تموّج كن
 برخيز آنچنان كه خدا مى‏خواست
بار دگر قنوت پريشان گير
 دستى برآر همسر تو تنهاست
جِلباب را ز صورت خود بردار
 چشم على ز ديده محرم‏هاست
بايد هميشه همره من باشى
حيدر بدون فاطمه بى‏معناست
-----------------------------------------
صفاى خانه
اى صفاى خانه من الوداع
 گرمى كاشانه من الوداع
الوداع اى همدم و هم ناله‏ام
 الوداع اى يار هجده ساله‏ام
كودكانت را تو آواره مكن
 رشته صبر مرا پاره مكن
رحم كن بر قلب طفلان فاطمه
 ورنه از داغت دهند جان فاطمه
خواهشى دارم ز تو ريحانه‏ام
 يك شب ديگر بمان در خانه‏ام
جان زهرا روز من را شب مكن
 چادرت را بر سر زينب مكن
اى سپر بر جان من روز خطر
 جنگ بسيار است و حيدر بى‏سپر
با فراق خود سيه پوشم مكن
من غريب هستم فراموشم مكن
-----------------------------------------
 نيمه‏نگاه
مرا ببين و براى سفر شتاب مكن
 بيا و بر سر من خانه را خراب مكن
تمام حرف دلت را غروب با من گفت
 دليل سرخى خود را چه خوب با من گفت
قبول كن كه ز تنهاييم خبر دارى
 دلم به همره تو رفت همسفر دارى
مگر قرار نشد غمگسار من باشى
 ميان معركه‏ها ذوالفقار من باشى
اگر نه فكر دل يار خسته را بكنى
 ز جاى خيز كه همسايه را دعا بكنى
ز جاى خيز جواب سلام مى‏خواهم
 نگاه نيمه تمامت تمام مى‏خواهم
كنار پيكر ياست شقايق افتاده
 نگاه كن كه حسينت به هق هق افتاده
-----------------------------------------
 دوران هجر
امشب مرا در خانه خود وا گذاريد
 بيمار بيت وحى را تنها گذاريد
دوران هجرم رو به اتمام است امشب
 خورشيد عمرم بر سر بام است امشبب
يرون بريد از خانه زينب را چه حاشا
 مادر دهد جان و كند دختر تماشا
خجلت زده از روى فرزندان خويشم
 اسماء تو تنها وقت رفتن باش پيشم
چون روز آخر بود كارِ خانه كردم
گيسوى فرزندان خود را شانه كردم
 -----------------------------------------
پنهان ز طفلان
بيا پنهان ز طفلان در كنار من ببين سيرم
 كه امشب جا كنار خسرو ابرار مى‏گيرم
جوانى را تماشا كن كه بهر راه رفتن هم
 همان دستى كه بشكستند بر ديوار مى‏گيرم
در آن روزى كه ديوان عدالت مى‏شود برپا
 گريبان عدو را در بر دادار مى‏گيرم
اگر خواهند آنجا شاهدى از من ز جا خيزند
 به جز محسن دو شاهد از در و ديوار مى‏گيرم
-----------------------------------------
 ماجراى كوچه
براى فضّه زهرا، ماجرا را بازگو مى‏كرد
 برايش شكوه از سيلى كارى عدو مى‏كرد
به وقت خوردن سيلى كه من نقش زمين گشتم
 شنيدم ناله صيدى كه من خانه نشين گشتم
در آن لحظه كه سيلى زد عدو زينب كنارم بود
 دگر شاهد برايم پاره پاره گوشوارم بود
ميان كوچه آندم من دگر از پاى افتادم
بدان هنگام اى فضّه حسين مى‏كرد امدادم
 كبود چهره
چو آه از دل سرد مدينه خواهم رفت
 كبود چهره و بشكسته سينه خواهم رفت
طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد
 كتاب عمر كمم زود بسته، خواهد شد
از آن دلى كه برايت طپيد همسايه
 صداى گريه نخواهى شنيد همسايه
همان نجيبه كه ارثى نبرد خواهد رفت
 به غير طعنه و سيلى نخورد خواهد رفت
-----------------------------------------
 تولّاى على عليه‏السلام
مرتضى روح مجرّد به من و هويم داد
 ديده چون دوخت به من قوّت سوسويم داد
رفته بودم چو پرستوى مهاجر تا قدس
 امر او بود كه رجعت ز فراسويم داد
اين على بود كه با دست ولايت آن روز
 پشت در قوّت برخاست به پهلويم داد
سينه چون سپرم تاقت مسمار نداشت
 اين حمايت ز على بود كه نيرويم داد
اين تولاّى على بود كه در كوچه پى
 يارى‏اش قدرت اعجاز به بازويم داد
آرى آن حُجب على بود كه تا آخر عمر
 روى پوشاندن رخسار خود از شويم داد
اين دعاى علوى بود كه روز آخر
 حال طبخ و رمق كار به زانويم داد
-----------------------------------------
 نماز نشسته
ديشب دعا كردى اَجل جانت بگيرد
 امشب دعا كن دخترت زينب بميرد
ديشب نشستى گيسوانم شانه كردى
 امشب در آغوش لحد كاشانه كردى
ديشب كه گفتى زينبم بابا غريبه
 امشب نظر كن گريه بابا عجيبه
ديشب تو مى‏خواندى نمازت را نشسته
امشب شدى راحت ز پهلوى شكسته
 دختر بى‏قرار
اى شب تو پر از ستاره مادر
 دلت ز غصّه پر شراره مادر
محرم را ز تو به نيمه شبم
 دختر بى‏قرار تو زينبم
نشسته‏ام گوشه جانمازت
 گوش دهم به گريه نيازت
با تن بيمار چه‏ها مى‏كنى
 باز به همسايه دعا مى‏كنى
ديشب از اين درد شفا خواستى
 يا اجلت را ز خدا خواستى
چو لاله‏اى سرخ و برافروخته
من به گمانم كه تنت سوخته
-----------------------------------------
 بانوى قرآن
اى قطعه خاك آسمانى اى مدينه
 اى غريب و غم را نشانى اى مدينه
شهرى كه قلب اهل آنجا فاطمى نيست
 حتى ندارند همزبانى اى مدينه
بانوى قرآن‏كه به هيبت چون نبى بود
 شد پوستى بر استخوانى اى مدينه
جان دادن تدريجى‏ام را كن تماشا
 من مانده‏ام با نيمه جانى اى مدينه
مويم سپيد و قامتم شد هلالى
 ميرم به سن نوجوانى اى مدينه
تنها نه پهلويم، حريمم را شكستند
سيرم از اين دنياى فانى اى مدينه

-----------------------------------------
نوحه خوانی
-----------------------------------------

نقش زمين
با قلم فتنه شد امضاء
 شهادت حضرت زهرا
اميرالمؤمنين خانه‏نشين شد
 عصمت كبريا نقش زمين شد
فاطمه ـ فاطمه جانم
مدينه در آتش و دود است
 لرزه بر اندام وجود است
بازوى فاطمه كبود است
 بازوى فاطمه كبود است
فاطمه ـ فاطمه جانم
مولا سوى مسجد روانه
 چون خورده دستش تازيانه
زهرا به پيكرش نشانه
 زهرا به پيكرش نشانه
فاطمه ـ فاطمه جانم
اوّل شهيده ولايت
 كرد از امام خود حمايت
راوى نوشته اين روايت
 راوى نوشته اين روايت
فاطمه ـ فاطمه جانم
-----------------------------------------
 ديده گريان
من عاشق دلخسته‏ام
 زهرا به تو دل بسته‏ام
در محفلت بنشسته‏ام
 با ديده گريانم، زهرا به تو مهمانم
زهرا به تو مهمانم
زهرا صدايت مى‏كنم
 شرح حكايت مى‏كنم
از تو حمايت مى‏كنم
 جانم فدايت مى‏كنم
با ديده گريانم
زهرا به تو مهمانم
زهرا اگر خار توأم
 بنگر كه بيمار توأم
مشتاق ديدار توأم
با ديده گريانم
زهرا به تو مهمانم
اى خالقم، اى داورم
 ديدى چه آمد بر سرم
در پيش چشمان ترم
 غرقاب خون شد همسرم
با ديده گريانم
زهرا به تو مهمانم
سوز و گداز من تويى
راز و نياز من تويى
روح نماز من تويى
با ديده گريانم
زهرا به تو مهمانم
 -----------------------------------------
مظلومه
فاطمه اشكم شد از ديده روانه
 مى‏چكد بر صورت تو دانه دانه
ديده‏ات بگشا گل من
 عقده بگشا از دل من
فاطمه مظلومه من
ديده واكن يك دمى بنما نظاره
 كودكان گرد رخت همچون ستاره
مى‏كنم گريه برايت
با دل خسته صدايت
فاطمه مظلومه من
مونس شب‏هاى من زهرا تو بودى
 محور درد من و غم‏ها تو بودى
من شدم تنهاى تنها
 از برم رفتى تو زهرا
فاطمه مظلومه من
-----------------------------------------
 فاطمه مظلومه
فاطمه مظلومم، به على كن عنايت
 با تمام وجودم، مى‏نمايم صدايت
تنهاى تنها شدم زهرا
 مونس غم‏ها شدم زهرا
فاطمه، فاطمه، يا زهرا
براى آخرين بار، پا بشو پيش شوهر
 لب بگشا اى گلزار، قسم به جان حيدر
دعا كن من بميرم زهرا
 كه داغ تو نبينم زهرا
فاطمه، فاطمه يا زهرا
-----------------------------------------
حبيبه مطهّر
در حالت نشسته، ميان بستر تب
 با پهلوى شكسته در ذكر ربّى يارب
مخفى ز ديدگان اهل خانه
 گويد سخن با خالق يگانه
حبيبه مطهّر، در حالت نيايش
 دارد دو ديده تر، حق را كند ستايش
پيشانى زهرا عرق نشسته
 ركن على ديگر زهم گسسته
به دور بستر او طفلان به صد اشاره
 نشسته در بر او كنند به هم نظاره
اين مادر شكسته دل سفر كرد
 دعا نمود دعاى او اثر كرد
فضّه بيا تماشا، گشته على زمين‏گير
 مانده به جاى زهرا، در پيرهن يك تصويرديگر
 على تاب و توان ندارد
 از ديده جز اشك روان ندارد
از حق به پيش طفلان، زهرا نموده ديدار
 امّا على عمران، نهاده سر به ديوار
با هر چه غم باشد على بسازد
امّا بدون فاطمه چه سازد
-----------------------------------------
 چراغ هدايت
شهادت زهرا چراغ هدايت بود
 اوّل شهيده دفاع از ولايت بود
هر چه رزمنده است
 از تو شرمنده است
فاطمه، فاطمه
بيمار بيت مرتضى از جهان رفته است
 مدافع راه على در جنان رفته است
فاطمه شد فدا
 بهر دين خدا
فاطمه، فاطمه
چشمان طفلان على كاسه خون شده
 آن روح پاك تا از تن خسته بيرون شده
خانه ويران شده
 بيت الاحزان شده
فاطمه، فاطمه
-----------------------------------------
 درد دل مولا
خدايت صبرى دهد به دلم صبر من كم شد از غمت زهرا
 مبادا تنها سفر بكنى من بمانم با ماتمت زهرا
ز فكر اين‏كه روى ز برم لرزش افتاده در وجود من
 چسان آخر من كفن بكنم دست لرزان قد خمت زهرا
بياور رحمى به حيدر كن
 نظاره بر اشك دختر كن
فاطمه جانم ـ فاطمه جانم
تو لب واكن، همزبان على، مهربان على ،جان جانانم
 مكن تاريك، آشيان على، اى جوان على، ماه تابانم
گشوده سجّاده را، گل تو، شايد از اين بستر ،جدا گردى
 اگر چشمان تو، بسته شود، پَر شكسته شوند، جمع طفلانت
نباشد كس مثل و مانندت
 بسوزم در ياد لبخندت
فاطمه جانم ـ فاطمه جانم
به راه من، رنگ خون بگرفت ،ديده پاك و ،حق پرست تو
 به عشق من، تو شكسته شدى، من به قربانِ ، اين شكست تو
براى آرامش دل خود چهره بر رخسار تو بگذارم
 نمايم سجده كه بوسه زند جاى پيغمبر من به دست تو
ببين حيدر شد پريشانت
 مرو دست من به دامانت
فاطمه جانم ـ فاطمه جانم
 -----------------------------------------
قرار دل
اى قرار دل من، رفتى از منزل من
 شده تاريك به خدا بعد تو محفل من
داغ تو كرده دل و كلبه من ويرانه
 گشته پژمرده تو شمع و گل و پروانه
گل من يا زهرا يا زهرا يا زهرا
اى گل ياس على، روح احساس على
 با چنين غم چه كند، دل حسّاس على
پهلوى تو بشكست در ره اين غمهايم
 من هم آخر سوى تو قلب شكسته آيم
گل من يا زهرا يا زهرا يا زهرا
مكن آزرده تو با گريه‏ات روح مرا
 نيمه شب غسل بده تن مجروح مرا
بس كه تو بى‏كس و مظلوم و غريبى حيدر
 فاطمه كشته شود تا كه تو گردى رهبر
گل من يا زهرا يا زهرا يا زهرا
-----------------------------------------
زبانحال على عليه‏السلام و زهرا عليهاالسلام
اى كوثرم، تاج سرم، اى زاده پيغمبرم
 يك لحظه واكنديده‏ات، ببين مرا كه ،حيدرم
جوابم را بده زهرا تو را به جان پيغمبر
 كلامى بر زبان آور براى ساقى كوثر
منم حيدر ـ منم حيدر
اى معنى ايمان من، جان تو و طفلان من
 بر زينبم يارى نما، تا پر كند فقدان من
حلالم كن، على جانم، كه من زنده نمى‏مانم
 دگر بار سفر بستم فقط مرگ است درمانم
تنها منم يارت على، يكتا طرفدارت على
 ديدى كه در كوچه فقط من بوده‏ام يارت على
كنون كه مى‏روم از پيش تو اى رهبر دلبند
 نمى‏خواهم عدو آيد به تشييعم زند لبخند
-----------------------------------------
 قبله هدايت
من هستى پيمبرم كه قبله هدايتم
 من جان نثار حيدرم، فدايى ولايتم
من مى‏روم كه نام تو سرود هر زبان شود
 حيدر اميرمؤمنان، شعار جاودان شود
جان مى‏دهم به راه تو، اى بى‏معين على على
 مى‏ميرم از نگاه تو ـ خانه‏نشين على على
مظلوم على، على على
خونين جگر سفر كنم ز دست دشمنت على
 جاى تو بوسه مى‏زنم به روى محسنت على
باشد قد كمان من گواه غربتت على
 آتش زده بر جان من نگاه خجلتت على
بگذر على ز فاطمه، كه بى‏تو مى‏كند سفر
 بر زخم روى نيلى‏ام، يا مرتضى مكن نظر
مظلوم على، على على
گريه نما براى من كه توشه سفر كنم
 بر اشك بى‏كسى تو شكسته دل نظر كنم
از فاطمه نمانده است، به غير مشت پر على
 مرا به سوى مدفنم، به نيمه شب ببر على
مظلوم على، على على
-----------------------------------------
 آه غربت
خورشيد من، رو جانب مغرب مكن
 با هجر جان سوزد مرا زندانى يثرب مكن
واكن دو چشمان و ببين چشمان پر اشك مرا
وا غربتا، واغربتا، واغربتا، واغربتا
اى كشتى صبر على از چه به سواحل مى‏روى
 گمان مكن كه بعد از اين از ياد اين دل مى‏روى
از ياد من نمى‏رود پيكار تو در كوچه‏ها
وا غربتا، واغربتا، واغربتا، واغربتا
گل‏هاى زيباى مرا از داغ خود پرپر مكن
 آن دختر دردانه را يتيم و بى‏مادر مكن
واى از دل زينب اگر بيند اين حالت تو را
وا غربتا، واغربتا، واغربتا، واغربتا
-----------------------------------------
 آيه جهاد
سوره كوثرم، آيه جهادم
 به راه مرتضى، در آتش فتادم
عشقم شورم حيدر
 ماهم نورم حيدر
يا حيدر ـ يا حيدر
اولين جانباز ولايت مى‏باشم
 مسمار و سينه را روايت مى‏باشم
امّ  ابيهايم
جانباز  مولايم
يا حيدر ـ يا حيدر
محسن شش ماهه، بى‏جرم و تقصير است
كشته ضربه غلاف شمشير است
گل باغم چيدند
 به داغم خنديدند
يا حيدر ـ يا حيدر
-----------------------------------------
 نخل عصمت
نخل عصمت خدا يارب زغم خميده
 عمر زهراى اطهر ديگر به سر رسيده
مى‏گريد دخترش، كنار بسترش
 گويد با اين ترانه، مادر مرو ز خانه
واويلتا  واويلا
مادر چرا مى‏ريزى اشك از چشم بسته‏ات
 خونابه مى‏چكد از پهلوى بشكسته‏ات
ديده‏ات را بگشا، كن نظر به بابا
 بعد از تو بى‏حبيب است، باباى من غريب است
واويلتا  واويلا
-----------------------------------------
 قدّ كمان
مدينه گشته محشر، ز تنهايى حيدر
 نهاده ديده بر هم، گل ياس پيمبر
على صاحب عزا شد
 گُلش حاجت‏روا شد
نصيب مرتضى شد، دگر خانه‏نشينى
 به اشك ديده گويد، عزيزم كَلِّمِينِى
ببين جان بر لب آمد
 كنارت زينب آمد
ببين چهره حسينت، نهاده زير پايت
 به پهلوى شكسته، نگه كن مجتبايت
مرو در اين جوانى
 مرو قدّ كمانى
كجا دشمن تواند، چنين دستم ببندد
 يقين دارم پس از تو، به اشك من بخندد
روى با دل غمينى
 رُخ محسن ببينى
-----------------------------------------
 كوچه تاريك
اين ندا آيد هر دم بر گوش
 چراغ يثرب گشته خاموش
كوچه تاريك است ـ تشييع نزديك است
 بر لب مردم، چرا تبريك است
الوداع حيدر ـ الوداع حيدر
عن قريب مولا جان بسپارد
 سر به ديوار غربتت دارد
شمع غمخانه ـ شد بى‏پروانه
 در فكر غسل و دفن شبانه
الوداع حيدر ـ الوداع حيدر
-----------------------------------------
 بسترى بيمار
بسترى بيمار من، چشمان خود واكن
 من پسر عمّ توأم، زهرا تماشا كن
با دو چشم پرستاره
 غربتم را كن نظاره
فاطمه جان ـ فاطمه جان
با من خانه‏نشين حرفى بزن زهرا
 بى‏تو حيدر مى‏شود تنهاتر از تنها
با دو چشم پرستاره
 غربتم را كن نظاره
فاطمه جان ـ فاطمه جان
 گل پژمرده
مادر مادر ـ مادر مادر
گل پژمرده
 سيلى خورده
ضرب سيلى
 ياس نيلى
مادر مادر ـ مادر مادر
در پشت در
 ياس حيدرگشته پر پر
مادر مادر ـ مادر مادر
حيدر مى‏ديد
 چشم خونين
زهرا شده
 نقش زمين
مادر مادر ـ مادر مادر
 -----------------------------------------
مادر غم‏ پرور
دفن شد زهرا شبانه
 مرتضى آمد به خانه
زينبش در اين بهانه
كه‏اى پدر كو مادر ما
مادر غم پرور ما
زير گل خوابيده مادر
 رنج و محنت ديده مادر
-----------------------------------------
غروب آرزوها
شد غروب آرزوها، ز آشيانه پر گرفتى
 فيض با زهرا نشسن، از على آخر گرفتى
اى كبود نيمه جانم ـ همسر قامت كمانم
 فاطمه، فاطمه ـ فاطمه، فاطمه گفته يارم
اين وصيت، شب كفن كن پيكرم را
 وا مكن اى با محبّت، از سر من معجرم را
نه فقط قدّم خميده، سر زد از مويم سپيده
فاطمه، فاطمه ـ فاطمه، فاطمه
مى‏روى با رفتن خود، مى‏كنى خانه خرابم
 من على‏ام از چه زهرا، تو نمى‏گويى جوابم
اى كبود نيمه جانم، همسر قامت كمانم
فاطمه، فاطمه ـ فاطمه، فاطمه
زينب تو در كنارت، ذكر وا امّا گرفته
 كن نگاهى بر حسينت، شور يا زهرا گرفته
اى كبود از تازيانه، مى‏روى امّا شبانه
فاطمه، فاطمه ـ فاطمه، فاطمه
 -----------------------------------------
گل ريحانه
اى دُر يكدانه‏ام
 مونس و جانانه‏ام
اى گل ريحانه‏ام
 مى‏روى از خانه‏ام
الوداع يا فاطمه
تا پر و بالت شكست
 تير غم بر دل نشست
بر دل مردانه‏ام
 اى گل ريحانه‏ام
الوداع يا فاطمه
پاره شد از داغ تو
 رشته صبر على
خانه بى‏فاطمه
 مى‏شود قبر على
الوداع يا فاطمه
اى خدا قرآن من
 از چه رو بى‏كوثر است
مُردم از اين غصّه چون
 زينبم بى‏مادر است
الوداع يا فاطمه
اى حبيبم فاطمه
 بى‏شكيبم فاطمه
تو فراموشم مكن
 من غريبم فاطمه
الوداع يا فاطمه
رفتن اين گونه‏ات

 قاتل جان من است
بر لباست جاى خون
 يا گل پيراهن است
الوداع يا فاطمه
-----------------------------------------
 ياس كبود
* واى مادرم، واى مادرم، واى مادرم، واى مادرم *
فضه داره با ناله هاش، قلبمُ از جا مى‏كنه
 هر كى با هر چه دستشِ، مادرمونُ مى‏زنه
يكى بياد خونه‏مونُ ، به مادرم نشون بده
 اگر به دادَش نرسيد ،مادر خسته جون مى‏ده
من نمى‏گم به دشمنا ،دست بابامُ وا كنيد
 امّا مى‏گم مغيره را ، از مادرم جدا كنيد
من مى‏گم و شما نگيد، دسته گل ياس كبود
 ميان شعله‏ها و دود ،تمام موهاش سوخته بود
-----------------------------------------
 دلِ ويرانه
* يا فاطمه، يا فاطمه، يا فاطمه يا فاطمه *
اى چراغ دل ويرانه من
 نظرى كن به من و خانه من
خانه از بعد تو شد غمخانه
 شمع ياد تو و ما پروانه
اى نمك انجمنم فاطمه
 مام حسين و حسنم فاطمه
واى من و واى من و واى من
ميخ درُ پهلوى زهراى من
اى حمايت‏گر من، خيز و ببين
 فاتح بدر شده خانه‏نشين
آن‏كه مى‏خواسته تا بنشينم
 شادمان است كه من غمگينم
فرصتى تا كه مناسب جويم
 اين سخن با همگان مى‏گويم
رشته صبر على پاره شده
چاره ساز همه بيچاره شده
-----------------------------------------
 عشق حيدر
من مرغ عشق حيدرم، افتاده‏ام كنج قفس
 خونين شده بال و پرم، بالا نمى‏آيد نفس
پهلو شكسته، بيمار و خسته
واغربتا ــ واغربتا
اسماء بريز آب روان، بر روى گلبرگ گلم
 ياسم شده چون ارغوان، واى از دلم، واى از دلم
پهلو شكسته ـ بيمار و خسته
واغربتا ــ واغربتا
من مرغ عشق حيدرم، بال و پرم را كنده‏اند
 يا كه على جان مرا كنج قفس افكنده‏اند
پهلو شكسته ـ بيمار و خسته
من مى‏روم از اين جهان
 واغربتا ـ واغربتا
رفتى ز دستم فاطمه، ديگر ندارم ياورى
 با كه بگويم اى خدا، ياسم شده نيلوفرى
زينب چه سازد بعد تو، با غصّه بى‏مادرى
زهرا كجايى، داد از جدايى
واغربتا، واغربتا
-----------------------------------------
 شمع شبستان
فاطمه يا فاطمه
اى رمق جان من، شمع شبستان من
 خيز و ببين ماتم، شام غريبان من
اى همه حاصلم، داغ تو شد قاتلم
 از غم مرگت ببين، اين كمر حائلم
بى‏تو گل مصطفى، خانه ندارد صفا
 آه از اين رفتنت، فاطمه ی باوفا
اى شده نيلى رويت، خُرد شده پهلويت
 من به چه تاب و توان، غسل دهم بازويت
واعجبا واعجب، خاك شوى نيمه شب
 نام تو شد بعد از اين، زمزمه زير لب
-----------------------------------------
آئينه صبر و وفا
عشق على مرتضى، زهرا فدا شد ـ على
                زهرا فدا شد
آئينه صبر و وفا، زهرا فدا شد ـ على
                زهرا فدا شد
پرپر شده ياس خدا، زهرا فدا شد ـ على
                زهرا فدا شد
حيدر شده صاحب عزا، زهرا فدا شد ـ على
                زهرا فدا شد
دلداده شير خدا، زهرا فدا شد ـ على
                زهرا فدا شد
بنيانگذار كربلا، زهرا فدا شد ـ على
                زهرا فدا شد
نيلوفرى در كوچه‏ها، زهرا فدا شد ـ على
                زهرا فدا شد
يارب به زير دست و پا، زهرا فدا شد ـ على
                زهرا فدا شد
در پيش چشم مجتبى، زهرا فدا شد ـ على
                زهرا فدا شد
 -----------------------------------------
واى مادرم
*واى مادرم ـ مادرم ـ مادرم ـ مادرم*
يكى نبود تو اين كوچه، به مادرم كمك كنه
 اشك حسين و پاك كنه
به خواهرم كمك كنه
ما بچّه‏هاى يتيميم، شام غريبون مى‏گيريم
درد و بلاى مادرم، قلبم را از جا مى‏كنه
 هر كى با هر چى دستشه، مادر مارا مى‏زنه
-----------------------------------------
 هماى عشق
مادرم، واى مادرم، واى مادرم [ 3]
حال مادرم خرابه به خدا
 ديدن مريض ثوابه به خدا
دل من به غم اسيره به خدا
 مادرم داره مى‏ميره به خد
اچند روزه كه مادرم حال نداره
 هماى عشق على بال نداره
چند روزه همش مى‏گه من مى‏ميرم
 مى‏روم سراغ محسن مى‏گيرم
روز آخريه كه مادر دارم
 بعد او من ديگه همدم ندارم
روز آخر كار خونه مى‏كنه
 موهاى زينب و شونه مى‏كنه
به خدا مادر ز دنيا سير شده
 از روزى كه سيلى خورده پير شده
از همه صورت و بر مى‏گردونه
 به خيالش كه كسى نمى‏دونه
-----------------------------------------
 فكر جدايى
اى بسترى بيمار من، مظلومه زهرايم
 فكر جدايى را مكن، بنگر كه تنهايم
بگشا لبت اى همزبان برگو سخن زهرا
 رحمى نما اى مهربان بر حال من زهرا
زهرا ـ غريبم من
اى بانوى كاشانه‏ام تنها طرفدارم
 اى آخرين ركن على بنگر كه بى‏يارم
دستت شكست تا ريسمان از دست من واشد
 نقش زمين گشتى كه حيدر از زمين پا شد
زهرا ـ غريبم من
 -----------------------------------------
صبح وصل
اى قد خميده، اى شهيده، فاطمه جان
 شد صبح وصل، تو حميده، فاطمه جان
يا فاطمه جان ـ الوداع
بين بى‏تو حيدر، در نوا شد، ياور من
 اين خانه بى‏تو، بى‏صفا شد، ياور من
يا فاطمه جان ـ الوداع
تا ديده بستى فاطمه جان، در بر من
 اين خانه بى‏تو، قبر من شد، دلبر من
يا فاطمه جان ـ الوداع
بين بى‏تو پاره، صبر من شد، همسر من
 شد خاك عالم، بر سر من، همسر من
يا فاطمه جان ـ الوداع


    
-----------------------------------------
زمينه و واحد
-----------------------------------------


 اشك‏فشان
خون دل مى‏خورم و اشك فشانم هر دم
 آشنا نيست كسى غير على با دردم
نفسى نيست كه بى‏درد دل فاطمه نيست
 به گواه دل پر درد و عذار زردم
"شد ز سيلى رخ من نيلى و با خود گفتم
با چنين حال چسان نزد على برگردم"
خانه‏ها خاموش و مردم خفته‏اند
 مردم اين شهر گويا مرده‏اند
آسمان‏ها و زمين در زمزمه
 در عزاى امّ زينب فاطمه
در دل مولا چه غوغايى شده
 قلب مولامان تماشايى شده
مى‏كند آرام با خود زمزمه
فاطمه يا فاطمه يا فاطمه
-----------------------------------------
درد بازو
اى چراغ خانه‏ام سوسو مزن
 ناله از درد رخ و بازو مزن
الوداع اى يار سيلى خورده‏ام
 الوداع اى غنچه پژمرده‏ام
كشتى صبر على پهلو مگير
 همچو حيدر از پيمبر رو مگير
خانه را خالى ز خوشحالى مكن
 فاطمه پشت مرا خالى مكن
جان حيدر روز من را شب مكن
 چادرت را بر سر زينب مكن
اى شفايت آرزوى مرتضى
 اشك تو آب وضوى مرتضى
از فراق خود سيه پوشم مكن
 بى‏تو تنهايم فراموشم مكن
-----------------------------------------
 قامت كمان
اى كبود نيمه جانم فاطمه
 همسر قامت كمانم فاطمه
چون كبوتر در قفس افتاده‏اى
 پيش چشمم از نفس افتاده‏اى
مى‏شوى هر روز لاغرتر چرا
 مانده از تو مشت خاكستر چرا
اى هم آواى على، تها مرو
 بى‏كسم من بى‏كسم زهرا مرو
***    ***    ***
اى مراد همسر مظلوم على
 وى ز حقّش شده محروم على
اى بهشت آرزوهاى على
 اى بهشت آرزوهاى على
قدرتى ده بر اميرالمؤمنين
 ورنه مى‏آمد تنت روى زمين
اى كتاب عشق من بسته مشو
 همچو مردم از على خسته مشو
***    ***    ***
اى به نزدت بر سر پا مصطفى
 خيز برپا تا نيفتادم زپا
اى كتاب عشق من بسته مشو
 همچو مردم از على خسته مشو
***    ***    ***
فاطمه، جانِ حسين جانِ حسن
 پيش من اين گونه دست و پا مزن
اى پرستوى وفا پرپر مزن
 اى پرستوى وفا پرپر مزن
اهل يثرب نفس خود را بنده‏اند
 مرغ عشقم را خدا پَر كَنده‏اند
تا كه مرگ تو عزيز من رسيد
 كوچه دشمن شادى، حيدر بديد
-----------------------------------------
 غنچه‏هاى ياس
شما در شهرتان احساس داريد
 خبر از غنچه‏هاى ياس داريد
چرا دل‏هاى يثرب خيبرى شد
 چرا ياس على نيلوفرى شد
شما را حرمت نان و نمك نيست
 مدينه نيست و اينجايى فدك نيست
چرا اى قوم، قابيلى نموديد
 گل را پرپر از سيلى نموديد
شما آتش فروزى دوست داريد
 يقينم خانه سوزى دوست داريد
***    ***    ***
بود اميدم كه شود مرگ ز دلدار جدا
 آن نشد عاقبت و من شدم از يار جدا
از من امروز جدا مى‏شود آن يار عزيز
 همچو جانى كه شود از تن بيمار جدا
او جدا گشت ز ما و همه ماتم داريم
 من جدا خانه جدا آن در و ديوار جدا
***    ***    ***
حلالم كن! حلالم كن!
منم آن گل كه جا در گِرد جوى خار مى‏گيرم
 شفاى خود من بيمار از دادار مى‏گيرم
بيا امشب كنار بسترم بنشين ببين سيرم
 كه فردا جا كنار خسرو ابرار مى‏گيرم
-----------------------------------------
بلبل خاموش
چون كبوتر در قفس افتاده‏اى
 پيش چشمم از نفس افتاده‏اى
بلبل خاموش گشته از سخن
 با سكوتت كُشتى‏ام حرفى بزن
اى هم آواى على تنها مرو
بى‏كسم من بى‏كسم زهرا مرو
***    ***    ***
بانوى خانه‏ام از خانه مى‏رود
 امشب كبوترم از لانه مى‏رود
من دل شكسته‏ام، تنها و خسته‏ام
از پا نشسته‏ام، زهراى من مرو
***    ***    ***
از آه سينه‏ات، خاكسترم مكن
 تنهائيم ببين، تنها ترم مكن
اى همنواى من، درد آشناى من
مشكل‏گشاى من، زهراى من مرو
***    ***    ***
رنگ خزان گرفت، گل‏هاى اين چمن
 شد جسم يار من، آماده كفن
يار خميده‏ام، اى ياس چيده‏ام
اوّل شهيده‏ام، زهراى من مرو
***    ***    ***
از خانه مى‏رود، بود و نبود من
 شد چيده با لگد، ياس كبود من
ديدم به پشت در، چون مرغ بسته پر
زهراى من مرو ـ زهراى من مرو
***    ***    ***
اى غمت منشأ حزن و غم ما
 چادر خاكى تو پرچم ما
خانه‏ات منبع فيض ازلى
 قتل‏گاه تو و تابوت على
محرم راز دل و جان على
 همدم سينه سوزان على
مادر خوب يتيمان على
 مادر خوب يتيمان على
ديده بگشا و ببين دختر تو
 مو پريشان بنشسته بر تو
-----------------------------------------
حديث غربت
اى پرستوى وفا پرپر مزن
 شعله بر جان و دل حيدر مزن
اى حديث غربتم آهسته پر
 اى ستو همّتم آهسته تر
***    ***    ***
چه غريبانه درِ خانه ما را بستند
 پهلوى فاطمه و قلب مرا بشكستند
روى مه را ز جفا پرده نيلى زده‏اند
 دست من بسته بود فاطمه سيلى زده‏اند
بر در خانه در بسته من بنويسيد
 به روى قبر گل خسته من بنويسيد
داغ زهراى جوان مرده مرا پيرم كرد
 ديگر از زندگى و جان جهان سيرم كرد
بر سر تربت او گريه چنان ابر كنم
 من چگونه ز غم فاطمه‏ام صبر كنم
 -----------------------------------------
حال احتضار
اى چراغ خانه‏ام رحمى بر اين كاشانه‏ات
 يا مرا همره ببر يا كه بمان در خانه‏ات
اى به حال احتضارت عرش گريان، صبر كن
 مى‏روى از حال يا كه پر شده پيمانه‏ات
بسترى بيمار من كمتر بسوزان قلب من
 با چنين منوال گويا مى‏روى از خانه‏ات
***    ***    ***
سوزم و سازم و نايد ز درون فريادم
 كاش من زودتر از فاطمه جان مى‏دادم
گل بى‏خار من از باده خزان پر پر شد
 خار چشم همه شد پيروى از خار نكرد
كمر يارى من بست كه پهلويش شكست
 گله از سوز دل و سينه و مسمار نكرد
***    ***    ***
اى كه مى‏لرزد ميان حنجر آواى تو
 بى‏رمق گرديده از مسمار دست و پاى تو
همچنان پروانه‏اى در شعله خاكستر شدى
 آب گرديده چنان شمعى همه اعضاى تو
مى‏روى از دست امّا جان من در دست تو
 كاش پيش از تو بميرد شوهر تنهاى تو
زير بازوى تو مى‏گيرم كه برخيزى مگر
 تا ببينم بار ديگر قامت رعناى تو
***    ***    ***
ديده بگشا من علىِ بى‏كَسم
 گوشه چشمى ز تو باشد بَسَم
حسرت نيلوفرا گشته تنت
 مى‏روى و خون من بر گردنت
***    ***    ***
پرستوى مهاجرم چرا ز لانه مى‏روى
 اگر ز لانه مى‏روى، چرا شبانه مى‏روى
قرار من شكيب من، مهاجر غريب من
 فداى غربتت شوم كه مخفيانه مى‏روى
ايا جانم اميد دل على بود ز تو خجل
 كه با كبودى بدن ز تازيانه مى‏روى
كبوتر شكسته پر مرا به همرهت ببر
 چرا بدون جفت خود به آشيانه مى‏روى
***    ***    ***
اى چراغ حرم خانه من
 بى‏تو عالم شده غمخانه من

-----------------------------------------
شام غريبان
-----------------------------------------

تشييع جنازه
شده زخم دل هر شيعه تازه
 بيا مهدى به تشييع جنازه
بيا حيدر تك و تنهاست امشب
 امير عشق بى‏زهراست امشب
شب است و دخترى مادر ندارد
 غريبى در جهان ياور ندارد
اميرالمؤمنين محتاج يارى است
 ز چشمانش فُرات اشك جارى است
گهى شويد رخ و گه پهلو و دست
 خدايا غسل بازويش چه سخت است
شب قتل على باشد همين شب
 كه مى‏گريد به پيش چشم زينب
هزاران ابن ملجم در كمينند
 كه فردا غربت او را ببينند
-----------------------------------------
 تشييع گل
از شهر مدينه العجل مى‏شنوم
از بانوى قد خميده ان شاءاللّه
‏امشب گرفتار دلى افسرده هستم
 در فكر تشييع گلى پژمرده هستم
امشب اميرالمؤمنين احيا گرفته
 بر ليلة القدرش دلش آوا گرفته
آئينه بشكسته‏اى را غسل مى‏داد
 تصوير آئينه به چشم حيدر افتاد
حيدر بشويد مصحف درد و غمش را
 تازه ببيند زخم روى محرمش را
امشب شده چشم كبود او هويدا
 بشكسته‏هاى استخوانش گشت پيدا
طفلان او آب آور اين شستشويند
 با چشم خود با مرتضى در گفت‏وگويند
زينب تماشا كن تو روى اين ستاره
 دست شكسته روى نيلى گوش پاره
زينب ببيند لرزش دست پدر را
 در دست خود بگرفته او عمر سحر را
او هم چو مادر حافظ جان امام است
 بر جسم بى‏جان على روح سلام است
اسماء نيابت دارد از سوى خديجه
 او مى‏دهد با عصمتش بوى خديجه
او شاهد خونابه پهلوى زهراست
 او مرحم زخم عميق روى زهراست
او ديده وقت غسل، حيدر هم نوا كرد
 ديده كه زخم بازوى زهرا چه‏ها كرد
مى‏ديد جسم ياس پيغمبر كفن شد
 آشفته احوال حسين و هم حسن شد
مادر گرفته كودكانش را در آغوش
 گويا كه درد پهلويش گشته فراموش
بر چهره زهرا اثر از چنگ گرگ است
 اين چادر خاكى كه بر زينب بزرگ است
-----------------------------------------
 چهره كبود
ما را نگاه كن كه همه داغديده‏ايم
 تا بنگريم آنچه ز وصفت شنيده‏ايم
بالاتر از سياهى ما ارغوانى است
 ما چهره كبود شب قدر ديده‏ايم
ما گرد و خاك چادر بانوى عصمتيم
 ما اشك‏هاى وِتر به دامن چكيده‏ايم
شخصيت تعيّن از دست رفته‏ايم
 رنگيم كز بهار تجلّى پريده‏ايم
از ما مپرس تاب و تب تازيانه چيست
 ما فاطميه‏ها مصيبت كشيده‏ايم
(از) در سرزمين سينه ما جز على مجو
 (اينجا) آنجا جمال حضرت مولا كشيده‏ايم
از سرزمين سينه ما جز على مجو
 ما از اراضى فدك آن شهيده‏ايم

-----------------------------------------

در زير تابوت

امشب بياييد اى رفيقان جمع گرديم

 در اين شب تاريك مثل شمع گرديم
امشب پى اذن غروب از يار باشيم
 آماده تشييع يك دلدار باشيم
بايد شبيه طفل مادر مرده باشيم
 در زير تابوت گلى پژمرده باشيم
امشب غريبى از خدا خواهان صبراست
 با دست لرزان در پى تجهيز قبر است
هنگامه غصّه تنى آزرده آمد
 امشب على بر روى سيلى خورده آمد
امشب ملائك مضطر اين غسل باشند
 دو نازنين آب‏آور اين غسل باشند
امشب خدا ويرانه‏اى را كرده معلوم
 گنجى نهان سازد در آن بادست مظلوم
گنجى كه امشب دفن گردد مخفيانه
 غارت شده با ضربه‏هاى تازيانه
گنج خدا اين ليلة القدر پيمبر
 هستى خود را داده يكجا بهر حيدر
حيدر كه ديگر نيست در چشمش اميدى
 آهسته شويد اى خدا موى سپيدى
موى سپيد فاطمه در اين سياهى
 بر پاكى زهراى اطهر شد گواهى
آهسته شويد گوشه چشم كبودى
 آهسته گويد اى كه تو معصومه بودى
جز موى تو جسم تو نيلى و سياه است
 با كه بگويم اين گل من بى‏گناه است
از بعد صورت دست‏هايت را بشويم
 از زخم بازويت چه با زينب بگويم
امشب خدايا زنده ماندن سخت باشد
 اين غسل تا پايان رساندن سخت باشد
باقى جسمت را دگر آهسته شويم
 با دست خود من پهلوى بشكسته شويم
زينب به دستش بغچه‏اى سر بسته باشد
 زير لب او نام تو پيوسته باشد
زينب كفن آورده جسمت را بپوشم
 من خود ز جام زينب تو صبر نوشم
جسم كبودت را كفن پوشاندم امشب
 بهر وداعت غنچه‏ها را خواندم امشب

-----------------------------------------------------

نوحه خوانى  منبع : سوگنامه فاطمیه س اثر برادر یوسفعلی یوسفی

علاقمندان جهت خرید  اصل کتاب سوگنامه فاطمیه س که حاوی مطالب و اشعار بیشتری می باشد  به برادر یوسفعلی یوسفی 09123510173 مولف و مسئول انتشارات کوثر غدیر مراجعه نمایند.

----------------------------------------------------

----------------------------------------------------

پایگاه اطلاع رسانی مدایح

----------------------------------------------------

تو طوباي علي بودي، چرا بشکست پهلويت
تو مرآت خدا بودي، چرا شد نيلگون رويت
تو روح مصطفي بودي، چرا پشت در افتادي
تو دست مرتضي بودي، چرا بشکست بازويت
خديجه کو که گيرد در بغل چون جان شيرينت
محمد کو که در بر گيرد و چون گل کند بويت
اگر چه در پس در، حبس شد در سينه فريادت
صداي يا علي سر مي کشيد از تار هر مويت
تو با دست شکسته لب گشودي تا کني نفرين
اميرالمومنين با دست بسته شد دعاگويت
مصيبت هاي تو از آسمان ها بود سنگين تر
که در سن جواني اين چنين خم گشت زانويت
چرا در هم شکستي اي محمد در قد و قامت
چه با مهر رخت شد اي قمر شرمنده از رويت
چه شد با تو چه پيش آمد که با آن صبر بسيارت
طلب کردي هماره مرگ خود از حي دادارت

----------------------------------------
تو در راه اميرالمومنين خود را فدا کردي
تو با ايثار جان حق ولايت را ادا کردي
تو بر حفظ علي با طفل معصومت سپر گشتي
تو حتي بين دشمن چار کودک را رها کردي
تو زينب داشتي اي بانوي خلقت چه پيش آمد
که چون نقش زمين گشتي کنيزت را صدا کردي
مدال روي بازويت گواهي مي دهد آري
که جان دادي طناب از دست حبل الله وا کردي
تو از دور علي، روبه صفت ها را پراکندي
تو در يک شهر دشمن، ياريِ شير خدا کردي
تو برگرداندي از مسجد امامت را سوي خانه
تو دختر تربيت بهر قيام کربلا کردي
تو با نطق رسايت خطبه خواندي از علي گفتي
تو ما را با علي تا صبح محشر آشنا کردي
ولايت زنده از نطق رساي توست يا زهرا
غدير دوم ما خطبه هاي توست يا زهرا
----------------------------------------
خداي من بهشت و شعله هاي نار يعني چه؟
خطا کاران و بيت عصمت دادار يعني چه؟
جسارت هاي ديو و صورت انسيه الحورا
گل بي خار و باغ وحي و نيش خار يعني چه؟
نگاه شير حق و تازيانه خوردن زهرا
طناب خصم و دست حيدر کرار يعني چه؟
اميرالمومنين تنها ميان آن همه دشمن
يگانه حاميش بين در و ديوار يعني چه؟
مگر نه سينة زهرا، بهشت مصطفي بودي
بهشت مصطفي و صدمة مسمار يعني چه؟
فشار در، غلاف تيغ، قتل طفل شش  ماهه
به ناموس الهي اين چنين رفتار يعني چه؟
مدينه زير و رو شد از صداي نالة زهرا
خدايا بي¬تفاوت بودن انصار يعني چه؟
نه تنها سوختند از آتش کين بيت مولا را
مسلمانان به پيغمبر قسم کشتند زهرا را
----------------------------------------
تو زهرايي تو زهراي محمد پروري زهرا
رسول الله را هم دختري، هم مادري زهرا
نبي را پارة تن روح مابين دو پهلويي
اميرالمومنين را رکن و کفو و همسري زهرا
گواهي مي دهم اي روح احمد هستي حيدر
که تو هم مصطفي، هم فاطمه، هم حيدري زهرا
گهي گويم اميرالمومنين برتر بود از تو
گهي بينم تو از او در جلالت برتري زهرا
تو والشمسي، تو والليلي، تو والفجري، تو والعصري
تو نوري، هل اتايي و الضحايي کوثري زهرا
تو از مريم، تو از هاجر، تو از حوا، تو از ساره
نه، تو از انبيا جز احمد مرسل سري زهرا
اميد رحمة للعالمين محبوبة داور
پناه انبيا در گير و دار محشري زهرا
تو سر ناشناس ذات پاک حق تعالايي
نمي دانم که هستي آنقدر دانم که زهرايي
----------------------------------------
محمد جان عالم و زهرا بود جانش
از آن مي گفت اي جان پدر بادا به قربانش
زمين و آسمان مهمان سرا و ميزبان زهرا
ملک در عرش و جن و انس در فرشند مهمانش
چگونه، کي، کجا از خلق آيد وصف بانويي
که ذات حق ثناگو باشد و احمد ثنا خوانش
به قرآن مي خورم سوگند بي جا نيست گر گويم
محمد خاتم پيغمبران زهراست قرآنش
اگر بي مهر او سلمان گذارد پاي در محشر
مسلمان نيستم بالله اگر خوانم مسلمانش
مناز اينقدر بر عيساي خود اي مادر عيسي
دو عيسي آفرين پرورده اين مادر به دامانش
نه جن و انس و حوري و ملک گشتند مبهوتش
که علم کل امير المومنين گرديده حيرانش
ثناها گفته و خواندند در امکان بسي او را
به جز آنکس که خلقش کرده نشناسد کسي او
----------------------------------------
نبوت ناتمام است و علي تنهاست بي زهرا
ولايت کشتي گم گشته در درياست بي زهرا
چنان که بي علي زهرا ندارد کفو و همتايي
علي آري علي يکتاي بي همتاست بي زهرا
به قدر قدر و کوثر مي خورم سوگند نزد حق
که قدر قدر و کوثر هر دو ناپيداست بي زهرا
نه جنت را نه کوثر را نه غلمان را نه حورا را
نه دنيا را نه عقبي را نخواهم خواست بي زهرا
مبادا ناقة او پا گذارد دير در محشر
که حتي انبيا را بانگ وانفساست بي زهرا
به آيات شفاعت مي خورم سوگند در محشر
شفاعت را نه مفهوم است و نه معناست بي زهرا
به پيشاني اهل جنت اين مصراع بنوشته
که جنت دوزخ رنج و عذاب ماست بي زهرا
محبت آب داده لاله هاي بوستانش را
شفاعت مي کشد در حشر ناز دوستانش را
----------------------------------------
تو در بيت ولايت شمع سوزان علي بودي
تو جانان محمد بودي و جان علي بودي
چگونه حرمتت پامال شد اي سورة کوثر
چرا نقش زمين گشتي تو قرآن علي بودي
علي حق داشت گر از هجر تو سرو قدش خم شد
تو سرو و باغ و بستان و گلستان علي بودي
نه در شام عروسي، نه ز صبح روز ميلادت
تو پيش از خلقتت در عهد و پيمان علي بودي
تو تا رفتي علي تنهاي تنها شد، که تو تنها
شريک درد و غم هاي فراوان علي بودي
تو با دست شکسته، دست حيدر بودي اي زهرا
تو با اشک پياپي چشم گريان علي بودي
ندارد شير حق بعد از تو همتايي و هم شاني
تو همتاي علي بودي و هم شان علي بودي
علي مي ديد مرآت الهي را به ديدارت
چگونه پيش چشم او جسارت شد به رخسارت
----------------------------------------
قيامت روز قدر و اقتدار توست يا زهرا
عذاب و عفو هم در اختيار توست يا زهرا
شفاعت مي کني در حشر کل دوستانت را
کرامت تا ببخشي بي قرار توست يا زهرا
نه تنها آدم و نوح و خليل و موسي و عيسي
رسول الله هم چشم انتظار توست يا زهرا
رها کردن، گرفتن، عفو کردن، حکم فرمودن
به تو تفويض از پروردگار توست يا زهرا
تو کوثر بودي و گشتي عطا بر احمد مرسل
که اين سوره فقط در انحصار توست يا زهرا
تمام آفرينش در مزارت گشته گم آري
کجا از ديده ها پنهان مزار توست يا زهرا
ميان دشمنان تنها حمايت از علي کردن
به دست و سينه مهر افتخار توست يا زهرا
مدينه خواست از نفرين تو زير و زبر گردد
فداکاريت باعث شد که حيدر زنده برگردد
----------------------------------------
تو مام يازده عيساي عيسي آفرين استي
تو سرتا پا تمام رحمة للعالمين استي
تو از صبح ازل منصورة اهل سماواتي
تو تا شام ابد عرش الهي در زمين استي
اميرالمومنين دست خدا بود و يقين دارم
که تو يا فاطمه دست اميرالمومنين استي
علي حبل المتين باشد به قرآن حي سرمد را
يقين دارم تو حبل محکم حبل المتين استي
شنيدم بعد احمد جبرئيلت هم سخن بودي
چه مي گويم تو خود استاد جبريل امين استي
تو منصوره، تو صديقه، تو راضيه، تو مرضيه
تو توحيدي، تو قرآني، تو ايماني، تو دين استي
تو هم روح الفؤاد استي، تو هم باب المراد استي
تو هم عين الحيات استي، تو هم حق اليقين استي
اگر چه در ثنايت در فشاندم يا گهر سفتم
تو بالاتر از آني من به قدر فهم خود گفتم

----------------------------------------
سلام الله اي جان محمد، بر تن و جانت
که پيغمبر کند تعظيم و بوسد همچون قرآنت
تويي آن سرمدي بحر و تويي آن احمدي کوثر
که جوشد تا قيامت گوهر عصمت ز دامانت
خدا خود بر محمد کرد ابلاغ سلامت را
محمد گفت جانان مني جانم به قربانت
تو از روز نخستين ميزبان خلقتي زهرا
تمام آفرينش تا صف حشرند مهمانت
تويي انسيه الحورا تويي حوراء الانسيه
همه در حيرتم حوريه خوانم يا که انسانت
تو نوراللهي و نور علي? نورند اولادت
تو الرحماني و حق داده لؤلؤ داده مرجانت
نه تنها خواجة لولاک برخيزد به تعظيمت
که جبرييل امين آرد سلام از حي سبحانت
تو روحي، روح مابين دو پهلوي رسول استي
بتول استي، بتول استي، بتول استي، بتول استي
----------------------------------------
شگفتا اهل دوزخ باغ رضوان را زدند آتش
شياطين بيت ذات حي سبحان را زدند آتش
الهي جسمشان در نار قهر کبريا سوزد
که هيزم جمع کرده کعبة جان را زدند آتش
به دين کردند با شمشير دين از چار سو حمله
ز قرآن دم زدند و بيت قرآن را زدند آتش
گلي را که نبي پرورد با ضرب لگد چيدند
به غنچه حمله کردند و گلستان را زدند آتش
به قرآن مي خورم سوگند سوزاندند قرآن را
به ايمان مي خورم سوگند ايمان را زدند آتش
مسلمان نيستم گر کذب گويم، نامسلمانان
از اين بيداد قلب هر مسلمان را زدند آتش
به ناموس الهي حمله ور گشتند نامردان
همان قومي که بيت شاه مردان را زدند آتش
نمي گويم که تنها دخت احمد را زدند آنجا
محمد را، محمد را، محمد را زدند آنجا
----------------------------------------
شب غمم را سحر نيامد
ز آفتابم خبر نيامد
اميد دل از سفر نيامد
به ديده ام اشک، به سينه ام آه
بقيه الله، بقيه الله

فراق برده ز دل شکيبم
تويي حبيبم تويي طبيبم
به تنگ آمد، دل غريبم
ز طول غيبت ز عمر کوتاه
بقيه الله، بقيه الله

به لب دعايم، به سينه آمين
منم ضعيف و غم تو سنگين
به ديده دارم سرشک خونين
به سينه دارم شرار جانکاه
بقيه الله، بقيه الله

به زخم دل ها دواست مهدي
به درد جان ها شفاست مهدي
کجاست مهدي کجاست مهدي
که گشته روزم غروب بي ماه
بقيه الله، بقيه الله

شراره خيزد ز بيت داور
بيا که تنهاست هنوز حيدر
بيا که سوز سينة مادر
کند دعايت به هر سحرگاه
بقيه الله، بقيه الله

شب مدينه سحر ندارد
دگر مدينه قمر ندارد
مگر که زهرا پسر ندارد
ز حال مادر تو هستي آگاه
بقيه الله، بقيه الله

به مادر بي قرينه بنگر
به زخم مسمار و سينه بنگر
به کوچه هاي مدينه بنگر
که چشم زهراست، هنوز در راه
بقيه الله، بقيه الله
بقيه الله، بقيه الله

----------------------------------------

مدایح و مراثی آل محمد صلوات الله علیهم اجمعین

----------------------------------------

می سوزد این کاشانه ام یا رسول الله 
آتش گرفتته خانه ام یا رسول الله
یا ابتا یا ابتا یا رسول الله 2
خون می چکد ز سینه ام یا رسول الله
آوراره در مدینه ام یا رسول الله
یا ابتا یا ابتا یا رسول الله 2
بابا ز جا برخیز و ببین یا رسول الله
شد فاطمه نقش زمین یا رسول الله
یا ابتا یا ابتا یا رسول الله 2
افتاده ام من از نفس یا رسول الله
بابا به فریادم برس یا رسول الله
یا ابتا یا ابتا یا رسول الله 2
پهلوی من از در شکست یا رسول الله
ششماهه ام رفته ز دست یا رسول الله
یا ابتا یا ابتا یا رسول الله 2
-----------------------------------------
یا رحمةً للعالمین
برخیز و زهرا را  ببین
نیلی بود رخسار او
جز غم نباشد یار او
دستی مه بوسد مصطفی
از کعب نِی سوزد چرا
بازوی او از چه کبود است
آندم مگر حیدر نبود
او بوده جان مصطفی
اینسان بدو گشته جفا
پاداش احمد را چه زود
دادند آن قوم عنود
شد کینه هاشان شعله ور
داری خبر از میخ در
بدعت عَلَم کرده بپا
عصمت گرفتار بلا
گردیده زهرا بی پسر
افتاده محسن پشت در
-----------------------------------------
غم زهرا  هم از  حیدر بپرسید
مصیبتها از آن سرور بپرسید
علی داند فقط احوال زهرا
از ایشان جور ضرب در بپرسید
جفای قُنفُذ و ضرب لگد را
ز زهرا دخت پیامبر بپرسید
ولی سقط جنین را با اول
ز محسن حالت مادر  بپرسید
وگر خواهید مظلومی زهرا
غم و صبرش زمیخ در  بپرسید
نگفتا درد دل حتی به شوهر
رَوید این غم ز پیغمبر  بپرسید
خدیجه داند و  بابش محمد
زما در  غصهِ دختر بپرسید
حسین و شدت حزنش حقیرا
ز مهدی شاه بحر و برّ بپرسید
-----------------------------------------
ای فاطمه جان خون شد جگرم
ریزد ز غمت اشک از بصرم
رفتی ز برم ای تاج سرم
آرام جگر ، صد آه و فغان
از  بهر تو ای تازه جوانم
خون گشته دلم ، نور بصر فاطمه جانم
با نالهِ طفلان چه کنم فاطمه جانم
با زینب نالان چه کنم فاطمه جانم
با آه یتیمان چه کنم فاطمه جانم

----------------------------------------

نقل نوحه ها  با ذکر آدرس  وبلاگ رایان کوثر نور بلامانع است

----------------------------------------

نوشته شده در دوشنبه 14 فروردین1391 ساعت : 12:6

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به وبلاگ رايان کوثر نور مي باشد